خاطرات مدرسه
کلاس جغرافیا
چه روزای خوبی بود اون روزا، آقای نگین تاجی یکی از اون معلم های خیلی آقای(جنتلمن) ما بود. سال سوم دبیرستان، درس جغرافیا.
یادمه روز اولی که با آقای نگین تاجی کلاس داشتیم کلی ما رو ترسوند و به قول خودش زهر چشم سختی ازمون گرفت. سال اولی بود که وارد ساختمون جدید دبیرستان شهید بهشتی شده بودیم و کلاس ما طبقه دوم ته راهرو بود، خیلی مصمم می گفت اگه کسی بخواد توی کلاس من شیطنت کنه با تی پا از همین پنجره می ندازمش پایین و انگار واقعا هم جدی می گفت. ایشون جزء معلمای غیر بومی بودن که البته با ازدواج در لامرد دیگه بومی شده بودن و سال های طولانی هست که اینجا تدریس می کنن.
اما همین آقای نگین تاجی بعدها شد یکی از بهترین معلم های ما در طول اون سال. ایشون عادت داشت وقت استراحتی که بهمون می داد بین صندلی بچه ها قدم بزنه و باهامون حرف میزد و با همون شوخ طبعی یه پس گردنی هم به یکی از افراد همون جمع میزد و خلاصه حسابی می گفتیم و می خندیدیم.
یه روز که اومد سراغ ما انگار نوبت من شده بود که یکی از پس گردنی هاش رو بچشم. همین که دستشو برد بالا یوهویی برق رفت و کولر کلاس خاموش شد، آقای نگین تاجی دستشو آروم آورد پایین و منو نوازش کرد و گفت نازی نازی و همه ی بچه های کلاس خندیدیم، بچه ها که رفته بودن بیرون خبر آوردن که ترانس برق سر خیابون مدرسه کامل نابود شده و سیم های برق دور و برش هم سوخته بود. آقای نگین تاجی گفت چیکار کردی بچه؟ تو سید نیستی؟ و از اون روز به بعد هر روز می اومد پشت سر من و من رو نوازش می کرد که مثلا برق نره.
(نظرات)
بهترین روز مدرسه
به جرأت می تونم بگم بهترین روز در تمام سال های مدرسه ی من. اون روز روزی بود که ما انسانی ها، تونستیم خودمون رو همون قدر که بزرگ هستیم ببینیم. سال تحصیلی جدید که شروع شد از همون روز اول مدیر و معاونان مدرسه میخواستن یه جوری ما رو دک کنن و از شر ما خلاص شن، روز یک مهر به ما گفتن آموزش و پرورش گفته باید انسانی ها رو بفرستید یه مدرسه ی دیگه و به جاش یه کلاس تجربی دیگه تشکیل بدین، در حالی که وقتی پیگیری کردیم اداره بیچاره ی آموزش و پرورش اصلا در جریان این اتفاق هم نبود. زمان گذشت و هر روز این اختلاف بین ما و مدیران مدرسه بیشتر میشد، حتی بعد از انتخاب شدن کاندیدای کلاس ما در انتخابات شوراهای مدرسه.
تا اینکه مسابقات فوتبال بین کلاسی شروع شد و ما که البته امید اول قهرمانی این مسابقات نبودیم با یک وحدت خاصِ کلاس های انسانی مسابقات رو شروع کردیم، مسابقات در ساعت های بعد از ظهر برگزار میشد و ما یکی پس از دیگری بازی هامون رو برنده می شدیم، شاید از روز اول مشخص بود تیم ما یه پای فیناله و ما باید در فینال با سوم ریاضی مسابقه بدیم، تیمی که همون قدر که ما توی مدرسه هوادار داشتیم اونها دشمن داشتن و البته امید اول قهرمانی بودن، این رو نتایج اونها و نام های بازیکنای اونا نشون میداد.
اما ما به معنای واقعی کلمه یه تیم بودیم، ما در کلاس درس ثابت کرده بودیم چیزی از بقیه کلاس ها کم نداریم و حالا وقت این فرا رسیده بود که خودمون رو به مدیران و معلمان مدرسه هم دیکته کنیم. یادمه همیشه با بعضی از معلمای درس های تخصصیمون که خودشون رو جزئی از ما می دونستن درد دل می کردیم و از تبعیض بین کلاس ها حرف می زدیم، آقای انصاری معلم درس آرایه ها یکی از همین ها بود، ایشون همیشه می گفت من کلاس انسانی به تنبلی شما ندیدم، چرا همین که زنگ استراحت میشه شما از زمین والیبال میرید بیرون تا اونها بیان جاتونو بگیرن و بچه های ما از تبعیض هایی که معلم ورزشمون بین کلاس ما و بقیه می گذاشت می نالیدن.
ما مثل کلاس سوم ریاضی بازی هامون رو یکی یکی بردیم و تونستیم به فینال برسیم. اول قرار شد مدرسه رو تعطیل کنن و بازی رو در ساعت های مدرسه و البته در سالن ورزشی انقلاب برگزار کنن، اما به یک باره تصمیمشون عوض شد و امر کردند که مسابقه باید در زمین آسفالت مدرسه برگزار بشه. بازی داشت شروع میشد، راستش ما خیلی استرس بیشتری داشتیم و البته تیم اونها با اینکه راحت تر بودن اما هیچ وقت مثل ما یک تیم نبودن، ما به معنای واقعی کلمه یک تیم شده بودیم و این رو میشد در تک تک لحظه های با هم بودنمون توی کلاس و مدرسه فهمید. من از یک تیم نه یا ده نفره حرف نمی زنم، من از یک کلاس بیست و دونفره ی متحد حرف می زنم که حاضر بودن برای قهرمانی ما هر کاری بکنن، یادمه قبل از مسابقات بعضی از بچه ها دوست داشتن عضو تیم باشن، ولی وقتی مسابقات شروع شد هیچ کس گلایه ای نداشت و ما ثابت کرده بودیم که برای رسیدن به هدفمون قلب های بزرگی داریم. اعتراف می کنم که اون روز با وجود استرسی که داشتیم اما جسور شده بودیم، می خواستیم فوتبال بازی کنیم و البته بر خلاف شروع مسابقات، اون روز می خواستیم به هر قیمتی شده بازی رو ببریم.
وقتی برای مسابقه آماده می شدیم قرار شد ما یک دست لباس قرمز بپوشیم، که برای همه ی بچه ها لباس پیدا شد جز من، با یکی از بچه ها رفتم خونه و لباس تیم منچستر( وین رونی) رو پوشیدم و سریع برگشتیم، وقتی داشتیم بدن هامون رو گرم می کردیم به علیرضا بدیعی(کاپیتان تیم سوم ریاضی) گفتم مگه قرار نبود مسابقه توی سالن باشه که با غرور خاصی جواب داد: آخه نخواستیم بیشتر از ده تا گل بهتون بزنیم. و من که قدرت یک تیم رو روی شونه هام و پشت خودم حس می کردم فقط لبخند زدم و منتظر شروع بازی بودم.
"زنگ مسابقه"، این با همه ی زنگ های استراحت قبل فرق می کرد، این یه زنگ خاص بود برای دیدن مسابقه فینال، همه کلاس ها بیرون اومده بودن تا بازی رو ببینن و البته مثل همیشه کلاس های انسانی در مدارس محبوب ترن، شاید بیش از نود درصد دانش آموزای مدرسه و البته نیمی از کلاس سوم ریاضی طرفدار ما بودن و این میزان اختلاف بین اونها رو نشون میداد.
وقتی همه چیز آماده شد داور آماده اعلام شروع بازی بود، کاپیتان ها رو به وسط زمین برد، کاپیتان ما به قول بچه ها استاد ارشدی(محمد) رییس شورای دانش آموزی و خوش قلب ترین بچه ی کلاس بود و کاپیتان تیم حریف علیرضا بدیعی. داور سکه رو پرتاب کرد، شروع بازی با ما بود و زمین پایین هم با ما. این کار رو برای ما سخت می کرد، چیزی حدود سیصد تماشاگر به همراه مدیران و معلمان جمع شده بودن تا بازی ما رو ببینن، مدیرانی که به شدت طرفدار کلاس سوم ریاضی بودن و معلم ورزشی که بی صبرانه منتظر برد با اختلاف زیاد تیم رقیب بود.
بازی شروع شد، بازی رو با علی، محتشم، مهدی، محمد و من شروع کردیم. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که کاپیتان ارشدی از یه خطای پشت هجده قدم با یه شوت محکم یه گل ساخت، شوتی که فوق العاده بود و روی زمین دقیقا توی گوشه ی دروازه به طور چسبید و ما در عین ناباوری یک به صفر جلو افتاده بودیم، هنوز پنج دقیقه نشده بود که یه شوت دیگه دقیقا توی همون منطقه ی گل اول و باز توسط خود استاد ارشدی وارد دروازه سوم ریاضی شد و ما توی یک روز رؤیایی دو به صفر جلو افتاده بودیم. اون روز، روز علی جوکار بود، علی نورآبادی بود، یه دروازه بان خوب و اما بی خیال و یه کم نا آروم، قبل بازی خیلی بهش تأکید کردیم که فینال دیگه شوخی بردار نیست و یه کم جدی تر باشه، ولی شاید انقدر جو بازی سنگین بود که نیازی به تذکرات ما هم نبود. علی از همیشه مصمم تر بود و تمرکز عجیبی روی بازی داشت و هر چی توپ می اومد رو می گرفت. تماشاگرای کنار زمین و بخصوص کلاس ما سر از پا نمی شناختن و مدرسه داشت از تشویق هاشون منفجر میشد.
نیمه اول تموم شد، نیمه دوم در شروع بازی اونها یه گل زدن و اختلاف رو کمتر کردن، بازی با همین نتیجه پیش می رفت که غلام اومد توی زمین، توپ به غلام رسید و با اینکه خیلی دست دست کرد اما هرطور شده توپ رو به من رسوند و من رو با دروازه تک به تک کرد، دروازه بان هیکل خیلی درشتی داشت، اول می خواستم دریبل بزنم، اما فقط یه لحظه کافی بود تا اشتباه کنه و من ریز نقش زهر خودم رو بریزم، سعی کرد با اومدن به جلو زاویه ضربه زدنم رو تنگ کنه، اما در یک لحظه یک رخنه دیدم و توپ رو با دقتی مثال زدنی از بین پاهاش عبور دادم و گل سوم تیم رو من زدم. قبل از بازی با حسین آشوبی قرار گذاشتیم اگه گل زدم یه جور خاص خوشحالی کنم و بعد خوشحالیم رو باهاش قسمت کنم، اما انقدر هیجان بازی زیاد بود که کامل فراموش کرده بودم. همین که پشت سرم رو نگاه کردم کل تیم اومده بودن دورم و محتشم که بغلم کرده بود و من ریزه میزه رو می چرخوند رو هوا. لایی انداختن توی این جور بازی هایی که کری خوندن حرف اول رو می زنه خیلی به تیم اعتماد به نفس میده، حالا که این توپ گل هم شده بود تا از اون روز به بعد هر وقت اون دروازه بان رو ببینیم بهش تیکه بندازیم و اون گل رو به یادش بیاریم.
بعد از اون گل یه حس دیگه داشتم، انقدر احساس برم غلبه کرده بود که نمی تونستم به بازی ادامه بدم، رفتم بیرون و مرتی اومد تو زمین، مرتی(مرتضی غلامی) یه دوست خوب، یه همسایه خوب و یه هم کلاس خوب بود برای من که از اول دبستان تا سوم دبیرستان به جز یه مقطع چهار پنج ماهه سال دوم دبستان با هم همکلاس بودیم. سمت آب سردکن می رفتم که مدرسه دوباره مثل بمب منفجر شد، سریع برگشتم و پشت سرم رو دیدم و متوجه شدم مرتی گل چهارم رو هم با یه شوت محکم زده و بردمون رو تکمیل کرده. وای چه حس فوق العاده ای بود، نمی تونم وصفش کنم و نمی دونید چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.
و اشک هایی که چشمای معلم ورزشمون رو پر کرده بود و البته مدیر مدرسمون که حالا به دفتر خودش رفته بود. یه جشن فوق العاده و ما قهرمان شدیم. سه چهار روز بعد توی صف صبحگاهی قرار شد جایزه های کل تیم رو به یه نفر بدن که مشخصا محمد ارشدی بود، اما استاد ارشدی مثل همیشه خوش قلب و متواضع بود، وقتی معلم ورزش ازمون خواست یکی رو بفرستیم مقابل جایگاه، بچه ها هرچی اصرار کردن محمد نرفت و از معلم ورزشمون خواست اسم من رو بخونه و وقتی اسمم خونده شد مجبور شدم برم و جایزه ها رو تحویل بگیرم. همه، کلاس ما رو تشویق می کردن و غرور همه ی ما رو در برگرفته بود. ما حالا قهرمان شده بودیم.
(نظرات)