خاطرات مدرسه

یه روز متفاوت برای من

چهارشنبه ، 7 اسفند 1392 ،18:52

دلنوشته: قبلا گفته بودم یکی از ساعت های دوست داشتنی دوران دبیرستان من ساعت روان شناسی و کلاس آقای حیدری بود.

استرسی که از همون اوایل شروع مدرسه برای کنفرانس داشتیم و البته استرسی که روز ارائه ی کنفرانس چند برابر میشد، یکی از تجربه های جدیدی بود که هممون باهاش دست و پنجه نرم می کردیم. می دونستیم که این یه تجربه ی جدیده که البته برای هممون لازمه و من هم از این قاعده مستثنی نمیشدم.

اما خاطره ای که میخوام بگم مربوط به هیچکدوم از کنفرانس ها نیست. اون روز فرصت خوبی بود که استعدادم رو نشون بدم. موضوع درس اون روز قدرت ذهن آدم ها، میزان تخیل و البته مدت زمانی بود که برای بوجود آوردن یک تخیل ذهنی نیاز داریم. آقای حیدری عرض میکردن که قدرت ذهنی افراد مختلف متفاوته و برای نشون دادنش قرار شد همه ی ما چند سطر در مورد صندلی مطلب بنویسیم که البته فقط ده دقیقه برای نوشتن فرصت داشتیم.

شروع به نوشتن کردیم. شاید برای اونهایی که کلاس های انسانی رو تجربه نکردن شوری که توی این لحظه ها ایجاد میشه قابل تصور نباشه. یکی بی هیچ دلیلی میخواد رو دست بغل دستیش تقلب کنه و یکی دیگه از بقیه میخواد که یه چیزی براش بنویسن و البته کلاسی که کمتر کسی روی صندلی خودش نشسته و اکثر بچه ها از جاشون بلند شدن و تو کلاس راه میرن. و معلمی که این رو یه مسأله ی خیلی عادی میدونه.

من جزء آخرین نفراتی بودم که برگم رو تحویل میدادم. دو سه تا هم موندن که آقای حیدری اونا رو به زور از برگشون جدا کرد و برگه رو ازشون گرفت. تعداد کلاس ما بیست و یک نفر بود.

نوبت خوندن نوشته ها رسید و باز جو خاص و دوست داشتنی کلاس های انسانی. آقای حیدری اسم صاحب نوشته ها رو نمی خوند و ما خودمون حدس میزدیم و این جوِ کلاس رو قشنگ تر کرده بود. واقعا خیلی ها رو درست حدس می زدیم و این نشون میداد توی این دو سال چقدر به هم نزدیک شده بودیم. اون هایی که حدس هامون اشتباه بود هم، توی حدسای دوم یا حداکثر سوم درست از آب در می اومد.

برام مهم نبود که بهترین نوشته مال من باشه ولی دوست داشتم از بقیه خاص تر بنویسم. یادمه از زبان خود صندلی و روزای سختی که توی تابستون بهش گذشته و روز بازگشایی مدارس و اول مهر نوشتم. از اینکه چهار ماه سکوت محض و خاکی که روی صندلی ها نشسته بود و حتی نبودن بچه های شلوغ کلاس خیلی دلتنگش کرده بود.

آقای حیدری نوشته ها رو میخوند و ما هم با کلی شوخی و مزاح، نویسنده ی نوشته رو حدس میزدیم. قرار بود سه نوشته به عنوان بهترین نوشته ها انتخاب بشه و از بین اونها به یه نوشته برسیم. بعضی از نوشته ها واقعا فاجعه بود، من رو یاد درس جمله سازی اول و دوم دبستان می نداختن و البته بیشتر نوشته ها که سطح متوسطی داشتن. سه نوشته انتخاب شد که البته بعد از حدس بچه ها، آقای حیدری اسم اون سه دانش آموز رو نخوند تا مسابقه تموم بشه. نوشته های خوب با رأی شفاهی خود بچه ها انتخاب میشد. سه تا برگه مونده بود که یکیش رو یادم نیست، یکیش متعلق به احمد و یکی هم متعلق به من بود. با رأی بچه ها از بین اون سه مطلب، نوشته ی من انتخاب شد و البته همه ی بچه ها بدون استثناء حدس میزدن که این نوشته مال محسنه. نظر آقای حیدری هم غیر از این نبود. محسن شمسی. اون روز برای من روز مهمی بود. چون نوشتن همیشه برام مهم بوده. من واقعا خوشحال بودم...

(نظرات)

 


 

یه خاطره شیرین
چهارشنبه ، 1 آبان 1392 ، 11:09

دلنوشته: آقای سلمان پور معلم درس عربیمون بود، سال اول و دوم دبیرستان. آقای سلمان پور بین معلم هامون یه شخصیت خاص داشت. متفاوت بود، جوون بود و از نظر اخلاقی به ما نزدیکتر. بعضی وقتا ترشرو بود، اما خود ایشون هم بعد از یه کم جدی نشون دادن خودش خندش می گرفت. نمی تونم بگم اینکه همه ی ما درس عربی ضعیف هستیم تقصیر معلمه، اما به هر حال بی تقصیر هم نمی تونه باشه. تا حدودی شیوه ی آموزشی خود کتاب، یه بخش کم کاری دانش آموز و تا حدودی هم نقش معلم تأثیر گذاره. فکر کنم این جوری به عدالت نزدیکتر باشیم.

سال دوم سال جالبی بود. من دو بار تغییر رشته داده بودم. از ریاضی و اون جو خشک وحشتناک به برق و بعد از اونجا به انسانی و البته دلیل هیچ کدومم درسی نبود و دلایل مفصلی داره که باید یه وقت کامل تر توضیح بدم. به طور خلاصه اینکه باید جایی می بودم که از درس خوندن لذت ببرم و این کارو هم کردم.

دو روز قبل از امتحانات نوبت اول بود که به کلاس اضافه شدم. امتحان اول دین و زندگی بود و بعد جامعه شناسی. کتاب دین و زندگی بین همه ی رشته ها مشترک بود، اما جامعه شناسی یه کتاب تخصصی رشته ی انسانی و حتی تا اون زمان ندیده بودمش. کتابفروشیا کتاباشون رو پس فرستاده بودن و به هرجا سر زدم کتاب پیدا نکردم و مجبور شدم از کتاب چند سال قبل آبجیم استفاده کنم.

اون روز رو خوب یادمه، روز اولی بود که رسما به کلاس انسانی اومدم. زنگ عربی بود و آقای سلمان پور درسای نوبت اول رو برای بچه ها مرور می کرد. جلسه ی اولم بود و هیچی از کتاب عربی نمی دونستم. یه کتاب سخت و حجیم و بدقلق. از رشته ای که کل سال فقط پنج تا درس عربی داشت و هر نوبت دو و نیم درس به رشته ای نقل مکان کرده بودم که یکی از دروس اصلیش عربی بود و باید چیزی بیش از صد و پنجاه صفحش رو می خوندیم. اما با همه ی این تفاسیر من فرصت گوش دادن به توضیحات آقای سلمان پور رو نداشتم.

چهار روز بعد امتحان جامعه شناسی داشتیم. کتاب یکی از بچه ها رو برداشتم و توی نیمکت گذاشتم که آقای سلمان پور نبینه و مشغول نوشتن سؤالات متنی شدم که آقای قائدی معلم درس جامعه شناسی بهشون داده بود. آقای سلمان پور زیر چشمی چند بار بهم نگاه می کرد اما چیزی نمی گفت، تا اینکه یه دفعه برگشت، بهم خیره شد و پرسید آقای شمسی چیکار می کنی؟ و من توضیح دادم که مجبورم این کارو بکنم. ایشون قانع نشدن و با عصبانیت گفتن: میخوای همین درس عربیت رو بیفتی و نمره نیاری؟ سری تکون دادم، کتابامو بستم و سرم رو پایین انداختم. و آقای سلمان پور درس رو ادامه داد. برای جلسه ی اول فاجعه بود ولی این اجتناب ناپذیر بود.

حالا کارم سخت تر شده بود و درس عربی هم به یکی از دغدغه هام تبدیل شده بود. هم بخاطر حجیم بودن، پیچیده بودن و تخصصی بودنش و هم حالا یه رو کم کنی بین دو تا آدم مغرور.
می دونم باورش سخته اما درس جامعه شناسی رو نوزده و هفتاد و پنج گرفتم که به لطف آقای قائدی شدم بیست، اما می دونستم درس عربی چقدر می تونه متفاوت باشه. چند روز بعد امتحان عربی هم برگزار شد و روز موعود فرا رسید. آقای سلمان پور با نمره هامون اومدن سر کلاس و روی صندلی خودشون نشست. حواسم جای دیگه ای بود که آقای سلمان پور با اسم کوچیک صدام کرد و گفت: محسن؟! و من جواب دادم بله؟ و ایشون فرمودن: آفرین. تعجب کرده بودم. و بعد ادامه دادن که گرفتی چهارده و هفتاد و پنج و کلی ازم تعریف کرد و البته خیلی بد و بیراه و تأسف برای نُه نفری که چهار ماه توی کلاس بودن و نمره ی زیر دَه گرفته بودن.

می دونم که آقای سلمان پور همیشه حس خوبی بهم داشتن و البته گاهی اوقات این یه حس متقابل بود، مخصوصا بیرون از محیط مدرسه. ایشالله هرجا هستن خوب و خوش و سلامت باشن.

تاریخ اصل نوشته: 18شهریور ماه 1392 ساعت 23:17دقیقه

(نظرات) 

 


یک سال استثنایی

پنجشنبه ، 4 مهر 1392 ، 19:36

دلنوشته: سال سوم دبیرستان سال متفاوتی برای همه ی ما بود. شاید بجز مدیر و معاونان مدرسه هرکس دیگه ای ما رو از دور تماشا می کرد از دیدن ما و از بودن کنار ما لذت می برد. فکر می کنم مهم ترین ویژگی و بزرگ ترین دارایی یک نوجوان انرژی فوق العاده ای هست که داره. و به نظر من اکثر بچه های کلاس تونسته بودیم این انرژی رو مثبت ساطع کنیم...

محمد ارشدی یه سرگروه و یه نقطه ی محوری خوب برای هممون بود تا هرکدوممون رو متعادل تر کنه. محمد یه الگوی کامل برای این روزهای منم هست. من فقط سه چهار ساله بخاطر یه سری از مشکلات خودساخته از درس دور شدم و نتونستم انتظارات خودم از خودم رو برآورده کنم اما محمد تا اول دبیرستان شاید یک بار هم در حد استاندارد مورد نظر من درس نخونده بود. محمد برای من یه الگوی خیلی موفق در تغییر شیوه ی درس خوندن و البته زندگی بوده و هست. به قول عادل فردوسی پور: یه بازگشت رؤیایی...

مهدی سورغالی، یه پسر باهوش و شوخ و بامزه که البته بعضی وقتا برای من به یه خل و چل نزدیک میشد. اعتراف می کنم با اینکه یه بار خیلی حرصم رو درآورد اما خل بودنش رو دوست داشتم. یه نمونه اینکه بعد از تعطیلات تاسوعا و عاشورا که اتفاقات مختلفی می تونه برای آدما جلب توجه کنه بیاد و بزنه رو شونت و زیر لب بسم الله بسم الله بگه و این جوری مثلا ادای مردمی رو در بیاره که طبق رسم و رسوم ما لامردیا شب تاسوعا میرن سر قبرستون.

محتشم بچه ی جالبی بود. برای دشمن هاش خیلی ترسناک بود، چون می تونست هر روز با تیکه هاش یا حتی با لبخندها و بلند خندیدن هاش اونها رو تحقیر و عصبانی کنه و البته یک دوست جالب برای دوستاش. من این افتخار رو داشتم که سال سوم دبیرستان دوست محتشم باشم.

یا علیرضا راهنما. آرامش عجیبی که علی داشت بعضی وقتا اعصاب خوردکن میشد. اون می تونست در آرامش کامل بقیه رو عصبانی کنه و اینکه خودش در همون حال لبخند بزنه. خوب یادمه چقدر کم عصبانی میشد. راستش توی شروع همکلاس شدنمون فکر نمی کردم بتونم به این راحتی باهاش ارتباط برقرار کنم، اما این اتفاق واقعا افتاد.

یا مجید محسنی. مجید فوق العاده بود و باز میشه گفت فقط و فقط سال سوم بامزه ترین بچه ی کلاس. هنوز یادمه وقتی تو ماه محرم صداش رو با موبایل ضبط کردم و بعد برا بچه ها گذاشتم، هیشکی باورش نمی شد این آقای آهنگران نباشه. مرا اسب سفیدی بود روزی... بگو اسب سفیدم را که دزدیده... امیدم را امیدم را امیدم... یادش بخیر مجید.

علی جوکار یه اعصاب خوردکن عجیب و غریب بود. من رو بارها با بعضی کارهای بدشکلش عصبانی کرد. شوخی هایی می کرد که آدم می تونست ازش متنفر باشه، سر کلاس بی نظمی هایی می کرد که هر معلمی رو عصبانی می کرد، ولی همین علی وقتی می خواستیم کلاس رو تعطیل کنیم همه راضی میشدن الا این. ضعیف مغز و بعضی وقتا بی نهایت مظلوم. آقای نگین تاجی هر روز این رو در وصفش می خوند که: سفید سفیدش صد تومن، سرخ و سفید سیصد تومن، حالا که رسید به سبزه، هرچی بگی می ارزه. این رو حتما می خوام بگم که مسئولیت پذیرترین روز زندگی علی روز فینال مسابقات بین کلاسی بود. علی اون روز فوق العاده بود و تمرکز زیادی برای قهرمانی و خوشحال کردن هممون داشت.

اگه بخوام در مورد عامو (وحید دهدارزاده) صحبت کنم نمیشه از اسماعیل (علیزاده) اسم نبرم. عامو یه پدیده بود، واقعا پدیده. اوایل سال من شده بودم بهترین دوست وحید و وحید بدترین دوست که چه عرض کنم بدترین همکلاس برای من. غیر قابل تحمل شده بود برام. دست عامو وحشتناک کار می کرد، تو دهنم، تو چشام، تو موهام. عامو ولم کن تو رو خدا... و فوق العاده اینکه این عادت عجیب و غریب متحرک بودنش رو من ترکش دادم و بعدها وحید شد یکی از دوستان خوب من. وحید و اسماعیل دوستای خوبی برای همدیگه بودن و من هنوزم فکر می کنم با توجه به اخلاق و رفتارشون می تونن دوستای خوبی برای هم باشن.

یا همین علی خودمون، علی مظفری. بچه ای که سال پنجم دبستان بی هیچ دلیلی و شاید فقط بخاطر مغرور بودن دوران بچگیم باهاش قهر کردم و از اون جایی که دیگه توی یه مدرسه نبودیم و ارتباطی نداشتیم آشتی کردنمون تا سال سوم دبیرستان به تأخیر افتاد. سال سوم اون اوایل حتی هیچ کس نفهمید ما با هم قهر بودیم، چون سلام می کردیم به هم و البته کم کم رومون هم باز شد و کامل با هم حرف می زدیم. علی کسی بود که باعث میشد من دوباره عاشق درس ریاضی بشم. درسی که آقای علیزاده کاری کرده بود ازش متنفر باشم، علی شاید تو سه چهار جلسه قبل امتحان، من رو به هفده هجده می رسوند. اگه بخوام علی رو در یک جمله خلاصه کنم اینکه علی یه پسر پاک بود و هنوزم هست. من هنوزم خیلی با علی راحتم.

و دیگه همه بچه ها. حسین (آشوبی) و محمد رضایی و احمد... وای احمد (قائدی) یه سورپرایز بود. تنها کسی که می تونست فقط پنج دقیقه قبل امتحان دو تا سؤال بهت نشون بده و ادعا کنه مهمه و حتما تو امتحان میاد و بعد همین اتفاق بیفته و این در حالی بود که ما تا حالا اصلا اون سؤال رو تو کتاب ندیده بودیم. احمد یه آرشیو نمونه سؤال کامل از ده سال دانش آموز روستای میرحسنی داشت که همشون بدون استثنا انسانی خونده بودن.

و البته مرتضی. بچه ای که قبل از امتحان یه هنر احمقانه داشت. به عمد سؤالات سخت ازت می پرسید تا استرس امتحانت رو چند برابر کنه و هرچی خواهش می کردی ادامه نده این کارو ادامه می داد. مرتضی یه کُری خون حرفه ای هم بود. اگه پرسپولیس بازی دربی پایتخت رو می برد فرداش یه جوری برا پرسپولیسیا کری می خوند که همه فکر می کردن استقلال بازی رو چهار هیچ برده. چه زود گذشت مرتضی. باورت میشه از اول دبستان، ما بجز یه چند ماه سال دوم دبستان، بقیش رو با هم بودیم؟

و در آخر حیفم میاد از علی صداقت نگم. اگه احمدی نژاد معجزه ی هزاره ی سوم نبود، علی صداقت حتما یه معجزه بود. توی خنگی بد با بعضیای دیگه کورس گذاشته بود. یه مثال اینکه وقتی آقای پیرایش ازش پرسید گلستان سعدی (با تأکید به تعلق گلستان به سعدی) از کیه؟ شروع کرد به فکر کردن و وقتی دید بچه ها دارن می خندن گفت از حافظ؟ و در حالی که کلاس به سرحد انفجار رسیده بود، گفت: نه نه از مولوی؟ این یعنی عمق یک فاجعه. علی سال دوم برخلاف من که دو روز قبل از امتحانات نوبت اول به کلاس انسانی اومدم، چند روز بعد از امتحانات به کلاس اضافه شد و البته از اول هم انسانی می خوند و تغییر رشته نداده بود. از شیراز برگشته بود و توی حال و هوای دیگه ای بود. انقدر می گفت چی چی و بچه ها در جوابش می گفتن داوینچی که این اسمه روش موند.

ما یه کلاس فوق العاده بودیم، حتی اگه آقای حسن زاده و همکارانشون این رو قبول نداشته باشن.

(نظرات)

 


کلاس فلسفه و منطق

شنبه ، 9 شهریور 1392 ، 17:03

دلنوشته: آقای خسروی معلمی بود که من باهاش راحت نبودم. آقای خسروی معلم دروس زبان فارسی، فلسفه و منطق و ادبیاتمون بودن و من توی این ساعت ها مثل بقیه کلاس ها نبودم. البته این نبود که از ایشون بدم بیاد، ولی به هر حال حس خوبی هم نداشتم. شاید اصلی ترین دلیلش این بود که آقای خسروی با همه ی دانش آموزا شوخی میکردن، تا جایی که گاهی وقتا این شوخی به استهزاء و مسخره کردن می رسید اما موقع شوخی ما بچه ها، خیلی زود عصبی میشد و از کوره در میرفت، با کوچک ترین تیکه ای عصبانی میشد و حتی ما رو تنبیه میکرد، گرچه این اتفاق هیچ وقت برای من به عنوان یکی از بچه مثبت های کلاس نیفتاد، اما انتظار داشتم که رابطه ی ما ضمن حفظ احترام مقام معلم دو طرفه باشه، مثل کلاس آقایونی مثل هنرپیشه، نگین تاجی، حیدری و یا آقای انصاری. به طور خلاصه اینکه به قول ما بچه ها ایشون جنبه ی شوخی نداشت، میزد زیر میز و دعوا می کرد.

برنامه ی درسی نوبت دوم ما خیلی شلوغ شده بود و هر روز باید چند تا امتحان به اصطلاح مستمر میدادیم. سال سوم بود و هرچه به امتحانات نهایی نزدیک تر می شدیم، فشار درس ها هم بیشتر میشد. حالا شما این رو بذارید کنار اینکه مجبور بودیم روزهای سه شنبه برای درس فلسفه و منطق بخاطر پر بودن ساعت برنامه ی صبح، عصر هم بریم مدرسه.

تا اینکه یه روز از همین سه شنبه ها طبق برنامه ای که از قبل تعیین شده بود، صبح دو تا امتحان داشتیم و آقای خسروی هم برای همون روز عصر یه امتحان گذاشت. و این یعنی ما باید توی یه روز سه تا امتحان می دادیم. روز امتحان فرا رسید و من هرجور شده دو تا امتحان صبح رو خوندم و اتفاقا امتحانام رو هم خیلی خوب دادم. ولی هیچ فرصتی برای امتحان فلسفه و منطق نموند. البته از قبل با بچه ها هماهنگ کرده بودیم که امتحان عصر رو هر جور شده لغو کنیم.

عصر شد و لحظه ی شروع کلاس فلسفه و منطق. آقای خسروی وارد کلاس شد. قبل از اینکه ایشون حرفی از امتحان بزنه، من به عنوان نماینده ی بچه ها به ایشون گفتم: ما صبح دو تا امتحان داشتیم و هیچ کدوممون برای امتحان عصر آماده نیستیم و امتحان نگیرید. آقای خسروی هم بدون هیچ پرسشی فرمودن که تو غلط میکنی و بچه های کلاس هم همین طور و من هم امتحان میگیرم.  این لفظ صحبت کردن، هیچ شبیه فلسفه یا منطق نبود. جوابی ندادم و ساکت شدم.

با این لحن آقای خسروی بچه ها دیگه اعتراضی نکردن و امتحان برگزار شد. بعد از اون اتفاق من که بچه ی پر سر و صدایی بودم تا چند هفته سر کلاس ایشون هیچ حرفی نمی زدم و کاملا ساکت بودم. حتی با دوستامم توی ساعت های درس ایشون حرف نمی زدم و مثلا قهر بودم و این جوری اعتراضم رو بهشون نشون می دادم. تا اینکه یه روز آقای خسروی به یکی از بچه ها تیکه ای پروند و همه خندیدن. اما من با همون ژست جدی و شایدم اخمو فقط جلوم رو نگاه میکردم.

فکر نمی کردم آقای خسروی توی این مدت متوجه رفتارهای من شده باشه. یوهویی آقای خسروی گفت: آقای شمسی حالا من یه چیزی گفتم به شما. شما هم از همون روز به بعد هی سرخ و زرد میشی و تو کلاس هیچی نمیگی. منم جواب دادم که نه و اصلا یادم نیست در چه موردی حرف می زنید و مثلا خودم رو به اون راه زدم. اونجا بود که یه جورایی با هم آشتی کردیم و من دوباره شدم همون بچه ی شوخ و شلوغ همیشگی.

(نظرات)

 


 کلاس جغرافیا

سه شنبه ، 14 شهریور 1391 ، 16:12

دلنوشته: چه روزای خوبی بود اون روزا، آقای نگین تاجی یکی از اون معلم های خیلی آقای(جنتلمن) ما بود. سال سوم دبیرستان، درس جغرافیا.

یادمه روز اولی که با آقای نگین تاجی کلاس داشتیم کلی ما رو ترسوند و به قول خودش زهر چشم سختی ازمون گرفت. سال اولی بود که وارد ساختمون جدید دبیرستان شهید بهشتی شده بودیم و کلاس ما طبقه دوم ته راهرو بود، خیلی مصمم می گفت اگه کسی بخواد توی کلاس من شیطنت کنه با تی پا از همین پنجره می ندازمش پایین و انگار واقعا هم جدی می گفت. ایشون جزء معلمای غیر بومی بودن که البته با ازدواج در لامرد دیگه بومی شده بودن و سال های طولانی هست که اینجا تدریس می کنن.

اما همین آقای نگین تاجی بعدها شد یکی از بهترین معلم های ما در طول اون سال. ایشون عادت داشت وقت استراحتی که بهمون می داد بین صندلی بچه ها قدم بزنه و باهامون حرف میزد و با همون شوخ طبعی یه پس گردنی هم به یکی از افراد همون جمع میزد و خلاصه حسابی می گفتیم و می خندیدیم.

یه روز که اومد سراغ ما انگار نوبت من شده بود که یکی از پس گردنی هاش رو بچشم. همین که دستشو برد بالا یوهویی برق رفت و کولر کلاس خاموش شد، آقای نگین تاجی دستشو آروم آورد پایین و منو نوازش کرد و گفت نازی نازی و همه ی بچه های کلاس خندیدیم، بچه ها که رفته بودن بیرون خبر آوردن که ترانس برق سر خیابون مدرسه کامل نابود شده و سیم های برق دور و برش هم سوخته بود. آقای نگین تاجی گفت چیکار کردی بچه؟ تو سید نیستی؟ و از اون روز به بعد هر روز می اومد پشت سر من و من رو نوازش می کرد که مثلا برق نره.

(نظرات)

قلب ماه
نوشته شده توسط محسن شمسی   
سه شنبه ، 18 شهریور 1393 ، 10:05

دلنوشته: چشم در چشم سپیده، به هنگام طلوع صبح، برق از چشمانمان پریده و این خبر خواب را از چشمانمان دریده است. قلب تو باید همسایه قلب ماه باشد تا حس کنی دردهایش را.

کلمات نای نوشتن ناخوشی ات را ندارند آقا، اما برای ما همین ناخوشی یک ذره ای شما که دعای زیادی هم نمی خواهد سخت است. مایی که به عشق یک نگاه یک اشاره شما بزرگ شده اییم، مایی که به امید روزی فدایی شما شدن نفس کشیده اییم، با لرزش های قلب شما به خود می لرزیم آقا.

نمی دانم از لرزش قلب کدامین سرزمین ها بگویم برای شما. از کوفه ای که فرق بریده دیده، نامهربانی دیده، درد و پهلوی شکسته و هزار نفرین و آه دیده، کربلایی که خون داده، خون دیده، سر بی تن، تن بی سر، پسری بی مادر، پسری بی پدر و اما دختری حتی بی برادر دیده و زمینی که شاید گلویی دریده و کودکی شش ماهه دیده باشد اما آب به خود ندیده، امروز صبح تر از هر روز بی تاب قلب شما شده است.

اندام هایی که شما روح انقلابی ات را تا درون سینه هایشان، تا درون رگ هایشان، توی تونل های پیچ در پیچشان نفوذ داده ای. لرزش های قلب شما امروز از مشهدالرضا تا قلب حجاز، از بحر تا نهر، از عراق تا شام فراگیر شده است و هیچ گاه بازنخواهد ایستاد. قلب شما توی سینه های ما آرامشی غریب و انقلابی عجیب به پا کرده است و تا مهدی نیاید آرام نخواهد گرفت.

بی حسی موضعی که هیچ، اگر تمام تیرهای دشمن سینه های ما را بدرد، از یک لبخند از نگاه مهربان شما نخواهیم گذشت آقا...

دوشنبه 17 شهریور 93 ساعت 17:55                     

 
گزارش یک جشن
نوشته شده توسط محسن شمسی   
شنبه ، 15 شهریور 1393 ، 13:42

دلنوشته: سلام. امروز راحت تر شروع شد. ساعت به وقت موبایل من نه و سی و هفت دقیقه و این یعنی تغییراتی ایجاد شده و باید خوشحال باشم. یه توضیح اولیه اینکه در پاسخ به داداشم باید بگم من میدونم چی میگی و چه انتظاری از حاشیه نویسی از یک جلسه داری، اما شما نوشته من رو با حاشیه نویسی مراسمی مقایسه می کنی که هر لحظش پر حاشیه های جذابه. حاشیه های دعوت های آقا و بعضی ها کجا و من کجا و اینجا کجا؟ میدونی که...

خوب اما اینجا، نمایش "یک تکه از گفتار گم شده ماندانا در گزارش شاه کشی" به نویسندگی میلاد اکبر نژاد و کارگردانی محمدجواد صفایی. بازیگران آقایان محمدجواد صفایی و کامران صادقی و خانم ها گلناز صفوی و فاطمه شهابی.

 
خدای بزرگتر
نوشته شده توسط محسن شمسی   
چهارشنبه ، 8 مرداد 1393 ، 08:32

دلنوشته: تو را ندیده ام که چه چیز هستی و چگونه ای. تو را نمی دانم چگونه فرمانروایی می کنی یا که چگونه ما را نظاره می کنی اما هر روز تو را حوالی رگ گردنم احساس می کنم وقتی نایی باقی نمانده است.

 نمی دانم کجا و چگونه باید در جستجوی تو باشم اما خیلی دور توی همه ی ناامیدی هایم، خیلی نزدیک توی دلم صدای پای تو را شنیده ام که از همه چیز به من نزدیک تر شده ای، نزدیک تر و دورتر؛ تو از من به من نزدیک تر و من از تو به من، از خودم به خودم دورتر شده ام.

تو را حوالی غروب، حوالی آفتاب که دارد غروب می کند، تو را حوالی ماه که دارد آه مرا تسکین می دهد دیده ام. من تو را نمی فهمم ای خدای همه ی بودن ها. من هرچه دور تر می شوم هرچه تو را پس می زنم، تو عاشق ترم می شوی، تو مرا بیشتر نگاه می کنی. من فرار را بر قرار ترجیح می دهم، بی قرار می شوم و تو در اوج بی قراری، اوج تاریکی های دلم، مرا میهمان ماه می کنی، در اوج بی قراری ام، مرا قرار می دهی.
 

 خدایا می دانم تو اگر مرا در غصه هایت شریک کنی، غصه هایت مرا با خودش خواهد برد، اما کاش تو در غصه های من شریک شوی. غصه های من مثل نبودن تو می ماند. وقتی تو باشی غصه های مرا باد خواهد برد، تو خدای همه ی بادها هستی...

 
دلنوشته ای برای یک آقای ظریف
نوشته شده توسط محسن شمسی   
يكشنبه ، 29 تیر 1393 ، 17:02

دلنوشته: سلام آقای ظریف.

مختصر و مفید می گویم. نه کم و نه اضافه، نه کم و نه بیش. من یکی از دلواپسان مذاکرات این روزهای شما هستم. اشک های شب قدرتان را دوربین ها نشانمان دادند.  راستش اشک های شما بیش از همه تجربه سی و اندی ساله دیپلماسی تان، دلواپسی های ما را دل آرام می کند. خط قرمز دل ما خداست. لطفا بخاطر خدا به دلواپسی های ما احترام بگذارید. دل من هم غم دارد این روزها و چشم هایم اشک. یا علی...

"کاش شاید هفت سال دیگر توی یکی از توییت هایمان نگوییم او که با شما می خندید، رفت..."

 
دلتنگی
نوشته شده توسط محسن شمسی   
جمعه ، 27 تیر 1393 ، 06:00

دلنوشته: تنها نشسته ام و دارم به زندگی نگاه می کنم. به خودم، به روزهایی که با تو بوده ام و به روزهایی که بی تو بوده ام. من دارم به همه ی روزها نگاه می کنم. به روزهایی که تو با من بوده ای و من با تو نبوده ام.

همه ی زندگی من خلاصه می شود توی دقایقی. و این دقایق اما با آنچه باید باشد، با آنچه نامش را آرزوهایم گذاشته ام فرق می کند.

من دوست دارم همه ی زندگی من توی دو کلمه خلاصه شود. دعا و تلاش. دعا کنم تا بتوانم تلاش کنم و بعد تلاش کنم تا که دعاهایم مستجاب شود. اما زندگی من با آنچه باید باشد خیلی فرق می کند. زندگی من بر خلاف کوچک بودنش توی کلمات خلاصه نمی شود.

دعاهایی که خدا درونش جایی ندارد و تلاش هایی که بی ثمر است، و یا شاید اصولا تلاش نیست. تلاش های ما این روزها نه اینکه نتیجه نمی دهد، نه. اصولا نتیجه ی تلاش های این روزهای ما نتیجه نیست، نتیجه اش بی نتیجگی است.

من دارم هدف تو را با هدف های خودم مقایسه می کنم. من دارم با چشمانی باز به هر دوی مان نگاه می کنم. تو تنها کسی هستی که جمع من با تو، ما نمی شویم.

 
آه ای خیال دور که آواره ات شده ام...
نوشته شده توسط محسن شمسی   
پنجشنبه ، 5 تیر 1393 ، 09:32

دلنوشته: هرکه به من نگاه می کرد ناخودآگاه به گریه می افتاد. سرش را پایین می انداخت و خیلی یواشکی اشک هایش را پاک می کرد. یکی شان به من نزدیک شد و مرا در آغوش گرفت. من اما از همه چیز بی خبر بودم. ترس هیچ تصویری از امید نداشت، تنها و تنها ترس مانده بود برای من. می دانستم همیشه تنها دارایی من امید بوده است. از او پرسیدم چرا هرکه مرا می بیند گریه می کند؟ با بغضی در گلو و صدایی لرزان پاسخ داد شاید برای تو گریه می کنند.

من روزی تمام عکس های زمین را پاره خواهم کرد. روزی من تمام دوربین های زمین را خواهم شکست. یک عکس دارد تمام رؤیاهای مرا خراب می کند. یک عکس دارد تاب مرا بی تاب می کند، آسمان مرا بی مهتاب می کند.

 
جنون مجنون_بازنشر
نوشته شده توسط محسن شمسی   
چهارشنبه ، 31 ارديبهشت 1393 ، 08:00

دلنوشته: من داغ دیده ام داغ تر از داغ فرات. اگر حسین آب نداشت او خود تشنه ی آب نبود، او تشنه ی شهادت بود و چه خوب سیراب شد، او مجنون شهادت بود و مجنون شهادت شد.

اما من بودم و یک جوانی، من بودم و نه فقط یک آرزو که حالا یک رؤیا برای همیشه. چه سخت است به کوه به بیابان به صحرا و به هرجا دویدن و به مقصد نرسیدن، چه جنونی میشود اگر یک آرزو بشود یک رؤیا برای همیشه و تو هر روز نظاره کنی آرزوی دیروز و رؤیای امروزت را و راهی که پیمودنی نیست، و راهی که بن بست نیست اما راه بندان است برای همیشه. در این راه هیچ کس جز تو قدم ننهاده، انتهایش خداست، هیچ کس پیش و پس از تو نیست اما راه تو سد است. سد راه تو کسی نیست، سد راه تو ناپاکی است و او راه خدا را از تو می گیرد. راه دیگری هم نیست و اگر هست انتهایش مقصدی دیگر است، انتهایش خدای ناپاکی هاست (شیطان) و تو تنها انتهای راه را نظاره میکنی. ناپاکی مقاومت میکند. آنقدر راه را سد میکند مسیر را تیره و تار میکند که حتی سخت میشود مقصد را دید. مقصد راه عشق است مقصد شروع روح خداست، همان که خدا در من دمید و مرا انسان کرد. مقصد بهشت من است اینجا و آنجا، مقصد دیوانگی است. مقصود یکی شدن است و تو می خواهی تمام بودنت را و تمام هستی ات را بر خود تقسیم کنی تا یکی شوی و یکی باشی برای همیشه.

این عجیب ترین مسیر دنیاست. من راه را طی میکنم مقصد را می بینم، چشم در چشم مقصود به پیش میروم، راه را طی میکنم اما وقتی به مقصد میرسم به مقصد نمیرسم، به مقصود نمیرسم. میگویند در پس این راه ننگ هست انگ هست سنگ هست مرگ هست ولی در پایان مقصود هم هست خدا هم هست و من مسیر را طی میکنم. میرسم به مقصدم و آن جا همه چیز هست. انگ هست ننگ هست، سنگ و مرگ هست اما خدا نیست. آن جا مرا جنون می گیرد و دستم را می فشرد و می گوید تو مجنونی می گوید جنون مجنون یعنی همین، یعنی تو می فهمی اما نمی بینی. وقتی میرسی به جنون وقتی میرسی به خدا می فهمی ولی نمی بینی و این ندیدن هزینه ی جنون توست، جنون مجنون یعنی دیدن و ندیدن، یعنی ندیدن و فهمیدن.

می گویند تو به هدف رسیده ای ولی هدف هنوز به تو نرسیده. وظیفه ی من رفتن یا بازگشتن نیست. حالا وظیفه ی من ماندن است، ماندن در انتظار منتظَر و حالا من در پس این کوه ایستاده ام. مسیر را طی کرده ام، بی نهایت خان را در هیچ خان پیموده ام و حالا شده ام هیچ شده ام انسان و هدیه ام را از دست لیلی ام میگیرم. هدیه ی مجنون لیلی نیست، هدیه ی مجنون جنون است. هدیه ی مجنون بودن نیست، هدیه ی مجنون شدن است.

 
صدای نگاهی که نیست
نوشته شده توسط محسن شمسی   
سه شنبه ، 9 ارديبهشت 1393 ، 21:36

دلنوشته: کتابی دارد توی دست هایم خودنمایی میکند و من دارم در کوچه پس کوچه های دلم قدم میزنم. آدمها نامش را پیاده روی گذاشته اند.

دخترکی دستش را روی گوشش گذاشته است و دارد آرام آرام حرف میزند، شاید با خودش. مثل من که این روزها خیلی با خودم حرف میزنم. اما همین که پدرش ظاهر میشود دستش را پایین می آورد. راستش این اتفاق ذهن مرا به خودش مشغول نکرده است. آدم ها آزادند و می توانند دستشان را هرکجا که دوست دارند بگذارند، حتی بی اجازه پدرشان، گرچه شاید اگر مادر باشد آن داستان دیگری است.

مادرم وقتی مرا می بیند پسر همسایه مان را توی سرم می کوبد و ما را با هم قیاس میکند، مادرم بعضی وقت ها خودم را هم با دیروز خودم مقایسه کرده است. من می دانم مادرم پسر همسایه مان را دوست ندارد، او تنها برای دوست داشتن من به دنبال بهانه می گردد.

خاطرات مادرم مرا پسری خوب اما ضعیف به تصویر می کشند. مادرم حق دارد. او مادر است و این یعنی او تنها کسی است که مرا بی دلیل دوست دارد. او حق دارد، حتی اگر مادر پسر همسایه مان بی دلیل مرا توی سر پسرش بکوبد. من عاشق مادرم هستم.

عشق شاید سرنوشت زندگی مرا جور دیگری رقم زده است اما من هیچ گاه نفرینش نکرده ام، عشق شاید خیلی ها را قوی کرده باشد؛ شاید از یک بچه، مردی قدرتمند ساخته باشد، شاید یک احساس پاک را تبدیل به خیلی نفرت کرده باشد یا شاید هم خودش را با کینه تعویض کرده باشد و این هر پسری را قوی می کند مرد می کند، اما عشق مرا از بچه ای نیمه قوی به پسری ضعیف تبدیل کرده است.

عشق بهانه ی بزرگ شدن را به من داده است اما قدرتش را پیش خدا جا گذاشته است، مرا از کینه مرا از نفرت متنفر کرده است؛ و این تعریف مرا از آدم های قدرتمند تغییر داده است. من فکر می کنم نفرت نمی تواند قسمتی از یک احساس باشد یا مثلا نتیجه اش باشد.

احساسات من از بین نمی روند و یا از چیزی به چیز دیگری تبدیل نمی شوند. احساسات من خیلی غم دارند، احساسات من کمی نگاه کم دارند...

 
بازخوانی هشدارهای تاریخی رهبر انقلاب درباره آفت «اشرافی گری»
نوشته شده توسط رجانیوز   
سه شنبه ، 9 ارديبهشت 1393 ، 18:13

گروه سیاسی - رجانیوز: حواشی بوجود آمده درباره ضیافت اشرافی هفته گذشته همسر رییس جمهور در کاخ سعد آباد اگرچه تا کنون مورد توجیه و انکار های نصف و نیمه برخی دولتی ها قرار گرفته است اما این مساله تنها یک اتفاق ساده و زودگذر نبود، بلکه ریشه در یک نوع فرهنگ و سبک خاص مدیریتی دارد که پیش از این در سالهای 68 تا 76 که دولت سازندگی بر مصدر امور بود، تکرار شده بود.
به گزارش رجانیوز، در همین رابطه توجه به بیانات رهبر معظم انقلاب طی این سالها به خوبی نشان می دهد که یکی از دغدغه های اصلی معظم له در سالهای بعد از جنگ، بازگشت مسئولان به منش اشرافی و سبک مدیریت پر خرج و توام با اسراف بوده است. هر چند هشدارهای ایشان در این باره تنها به 8 سال ریاست جمهوری هاشمی محدود نمی شود و بعد از آن نیز همواره نسبت به این معضل اساسی هشدار داده اند.
 از این رو رجانیوز ضمن بازخوانی اهم فرمایشات رهبر انقلاب در این باره، بار دیگر بر ریشه های اصلی اتفاق هفته گذشته در کاخ سعد آباد تاکید دارد؛ «ارتجاع به سبک مدیریتی اشرافی و پرخرجی» که یک بار آزمون خود را در دوره سازندگی پس داده است:

«شما چگونه مى‌خواهيد محبت و اطمينان مردم را جلب كنيد؟ اگر ما دنبال مسائل خودمان رفتيم، به فكر زندگى شخصى خودمان افتاديم، دنبال تجملات و تشريفاتمان رفتيم، در خرج كردن بيت‌المال هيچ حدى براى خودمان قايل نشديم - مگر حدى كه دردسر قضايى درست بكند! - و هرچه توانستيم خرج كرديم، مگر اعتماد مردم باقى مى‌ماند؟ مگر مردم كورند؟ ... آقايان! مگر مردم نمى‌بينند كه ما چگونه زندگى مى‌كنيم؟
 
آن وقتى كه جوان حزب‌اللهى ما به جهاد يا به سپاه يا به فلان وزارتخانه مى‌رفت و به او مى‌گفتند كه چه‌قدر حقوق مى‌خواهى، مى‌گفت اين حرفها چيست، مگر من براى حقوق آمده‌ام؟ اصرار مى‌كردند كه بالاخره زندگى خودت و زن و بچه‌ات بايد بگردد؛ يك چيزى بگير. به نظر شما اينها افسانه است؟ به نظرم اگر شما برويد در دنيا اين را نقل كنيد، چنانچه كسى وضع چند سال قبل ما را نديده باشد، خواهد گفت كه افسانه است؛ ولى اين واقعيت است. اين رويداد، در همين ايران و در همين تهران و در همين وزارتخانه‌هاى ما اتفاق افتاد؛ ... برادران! من و شما داريم از آن ذخيره مى‌خوريم؛ فراموش نكنيد، آن را مردم ديدند. نمى‌شود ما در زندگى مادّى مثل حيوان بچريم و بغلتيم و بخواهيم مردم به ما به شكل يك اسوه نگاه كنند؛ مردمى كه خيلي شان از اوليات زندگى محرومند...
 
روضه های شبانه ام
نوشته شده توسط محسن شمسی   
يكشنبه ، 17 فروردين 1393 ، 12:42

دلنوشته: تاریخ را خداوند بهانه ی ماندگاری تو کرده است تا شما بمانی برای ما. نمی دانم گناه تو چه بود فاطمه؟ نمی دانم گناه تو فرزند محمد(ص) بودن بود و یا همسر با وفای علی(ع) بودن.

بگذار بگویند این جباران روزگار. بگذار بگویند پسرت قربانی خون خواهی دشمنان پدرت شده بود. بگذار بگویند علیِ تو دست مایه ی شوخی پیامبر خدا با مردم شده بود، بگذار بگویند غدیر یک دوستی ساده بود فاطمه. بگذار تاریخ را آن طور که می خواهند بنویسند. اما فاطمه تو را چگونه در تاریخشان ثبت خواهند کرد؟ چگونه به چشم های تو خیره خواهند شد؟ خداوند تمام تاریخ را با چشم هایش دیده است. خداوند تو را مادر مادرها آفریده است.

گیرم که حسین انتقام خشونت محمد بود، اما تو را چه می کنند فاطمه؟ اصلا علی سودای قدرت داشت اما تو را چه می کنند؟ درد پهلوی شکسته ی تو را چگونه آرام می کنند فاطمه؟

یعنی نباید از همه ی بزرگی فاطمه یک قبر بماند برای ما؟ انتظار تا به کی؟ تا کی باید کنار حرم فرزندانت برایت گریه کنیم؟ تا کی باید کربلا را بهانه ی مدینه کنیم؟ تو بگو، به پسرت بگو فاطمه. بگو تا بیاید که جانی نمانده است برای ما. بگو اشک هایمان دریا شده است فاطمه. بگو شاید این جمعه راهت را به ما نشان بدهد، شاید ما را با خودش بر سر مزارت بیاورد.

اصل نوشته: 25 اسفند 1392 ساعت 16:04 دقیقه

 
درد رهایی
نوشته شده توسط محسن شمسی   
چهارشنبه ، 6 فروردين 1393 ، 11:08

دلنوشته: مدت هاست چشم هایم باردار شده اند و هنوز نزاییده اند. هرکه توی چشم هایم زل می زند اما، می گوید این تنها زاییده ی خیال اوست. می گویند که او دیوانه است. و من می دانم چشم های من روزی خواهند زایید. چشم های من یک قلوی یک قلو خواهد زایید. آنها با خیال من گره خورده اند و تا واقعیت را مات نکنند آرام نخواهند نشست. من همین حالا دارم با چشم هایم به خیالاتم نگاه می کنم.

می گویند خیالات بعضی آدم ها رنگی است و مال بعضی ها سیاه و سفید. آدم ها خیالاتشان را خط خطی کرده اند. من فکر می کنم ادا در آوردن مال بچه قرتی هاست. اما خیالات من مثل آینه است و من دارم با چشمانی باز نگاهشان می کنم. اینها بهانه است، اینها نشانه است. اشک یک نشانه است. اشک شروع یک بهانه است، شاید هم پایانش باشد. اما تو شاید فکر می کنی این شروع یک بازی احمقانه است و من مشغول یک حماقتم.

آفتاب خیلی بزرگ است. آفتاب همیشه برای تابیدنش راهی یافته است. ابر اما راه را بر آفتاب بسته است، ابر مانع شده است اما آفتاب قانع نشده است. من دارم ماه را نوازش می کنم و آفتاب مرا. او قلب ها را تسخیر می کند و قلب، ماه را. شور یک نشانه است، دیوانگی نشانه است، بغض نشانه است. بغض خیلی از فراموش شدن می ترسد. خیال من دارد متولد می شود. زاییدن خیلی درد دارد، این را بارها از مادرم شنیده ام.  من خیلی از موعد زاییدن چشم هایم می ترسم.

عشق دیوانگی نیست اما دیوانگی می آورد. اشک نشانه است. عشق، اشک را بهانه ی خودش کرده است، او را با خودش همراه کرده است. اشک شروع یک بهانه است اما شاید پایانش هم باشد. من خیلی از پایانش می ترسم.

 
دیروز فردا اما امروز
نوشته شده توسط محسن شمسی   
شنبه ، 2 فروردين 1393 ، 13:49

دلنوشته: سیصد و شصت و چهار یا شاید پنج روز گذشته است از روزی که آرزوهایم را برای روزهایی که حالا گذشته است حول حالنا می گفتم. سیصد و شصت و چهار یا شاید هم پنج روز گذشته است از روزی که زیر لب آرزو کردم چنین روزی یک جایی ایستاده باشم. من فکر می کنم پس از سالها امروز روزی که دارد یک سال تمام می شود نزدیک همان جایی ایستاده ام که آرزویش را در دل داشتم. من فکر می کنم پس از سالها دارم دوباره آدم می شوم.

اینها اما مرا راضی نخواهد کرد. اینها فقط برای یک شروع تازه است. من بازنخواهم ایستاد اما می دانم جای پاهایم توی روزهایی که گذشته است خواهد ماند. من می دانم اگر قرار باشد تاریخ این روزهای مرا بنویسد کاغذهایش را سفید رها نخواهد کرد. و این برای من که مدت هاست خط خطی بوده ام، برای من که مدت ها روی زمین گم شده بوده ام می تواند یک آغاز دوباره باشد.

ملی شدن صنعت نفت بهانه است. امروز همه چیز تعطیل است. تعطیلی آخرین دقایق سیصد و شصت و چهار یا پنج روزی که گذشته است برای من فرصتی برای نگاه کردن و خیره شدن به دیروز و فردای من است. من حالا دیروزهایم را خوب فهمیده ام، خوب به فرداهایم خیره شده ام و اما من به هیچ کدام دل نخواهم بست. نفس هایم را توی سینه ام محبوس کرده ام و تا زندگی ام را آنگونه که دیده ام به آدمها نشان ندهم آرام نخواهم گرفت.

اصل نوشته: 29اسفند 1392 ساعت 18:59 دقیقه

 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدي > پايان >>

صفحه 1 از 12

درباره من

555

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
کارشناس علوم اجتماعی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که
همیشه احساس خوبی نسبت بهتون
داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم.

 

تمام دلنوشته هام رو با عشق تقدیم میکنم

به تنها کسی که اون رو شایسته ی دوست

داشتن و عشق ورزیدن میدونم، به کسی که

دیگه نیست، اما تا همیشه هست.

ببخش اگه کلماتم قادر به وصف بزرگی TO نیست...

 

ورود کاربران اختصاصی



یادداشت های روزانه

سایر رسانه ها

واکنش دکتر محمود نبویان به شکایت دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی: هدف از شکایت خفه کردن صدای هرگونه مخالفتی از درون است/ ظریف در مقابل رژیم صهیونیستی نرمش نشان می‌دهد/ در هر صورت به وظیفه مان عمل خواهیم کرد.

سید یاسر جبرائیلی: 8 سوال مبنایی از سید محمد خاتمی

پاسخ مولّف کتاب «راز قطعنامه» به برخی اظهارات هاشمی‌رفسنجانی: تحریف حقایق دفاع مقدس به نام اعتدال/ رازگشایی از دادن جام زهر به امام(ره)

برشي از كتاب «حافظ هفت» به مناسبت سالروز ترور رهبر معظم انقلاب. سوت‎بلندگو؛ وسيله نجات آقاسيدعلي/ وقتي دكترها نااميد،دست از كاركشيدند

ناگفته‌هايی از حادثه‌ سوءقصد به جان رهبر انقلاب

اظهارات تاثير گذار زن آمريكايي در مورد اذان

فرازهایی از فرمایشات حضرت امام خمینی(ره) به بهانه سالروز قطع مناسبات سیاسى ایران و آمریکا
ما تا آخر ایستاده‏ایم و با آمریکا روابط برقرار نخواهیم کرد

در عسلويه چه خبر است؛ اندکی از ناگفته‌های معجزه‌ی جهاد اقتصادی/ آقایان سیاه‌نما بخوانند!

حجت‌الاسلام و المسلمين عليرضا پناهيان: «آزادي بيان» يك مرام صهيونيستي است/ آیا بازی آزادی بیان همیشه به نفع دروغ‌گوها تمام نمی‌شود؟

متن سخنراني حسن عباسي با موضوع «زندگي، پول و ديگر هيچ» / 2

متن سخنراني حسن عباسي با موضوع «زندگي، پول و ديگر هيچ» / 1

حضرت آيت‌الله خامنه‌اي: دفاع از دوستان خطاكار هم‌حزب، بدبخت‌كردن اوست

روایت یك مادر آمریكایی از باحجاب شدن دخترش

توطئه مشترک شریعتی، عشق و خدا!