خاطرات مدرسه

کلاس جغرافیا

چه روزای خوبی بود اون روزا، آقای نگین تاجی یکی از اون معلم های خیلی آقای(جنتلمن) ما بود. سال سوم دبیرستان، درس جغرافیا.

یادمه روز اولی که با آقای نگین تاجی کلاس داشتیم کلی ما رو ترسوند و به قول خودش زهر چشم سختی ازمون گرفت. سال اولی بود که وارد ساختمون جدید دبیرستان شهید بهشتی شده بودیم و کلاس ما طبقه دوم ته راهرو بود، خیلی مصمم می گفت اگه کسی بخواد توی کلاس من شیطنت کنه با تی پا از همین پنجره می ندازمش پایین و انگار واقعا هم جدی می گفت. ایشون جزء معلمای غیر بومی بودن که البته با ازدواج در لامرد دیگه بومی شده بودن و سال های طولانی هست که اینجا تدریس می کنن.

اما همین آقای نگین تاجی بعدها شد یکی از بهترین معلم های ما در طول اون سال. ایشون عادت داشت وقت استراحتی که بهمون می داد بین صندلی بچه ها قدم بزنه و باهامون حرف میزد و با همون شوخ طبعی یه پس گردنی هم به یکی از افراد همون جمع میزد و خلاصه حسابی می گفتیم و می خندیدیم.

یه روز که اومد سراغ ما انگار نوبت من شده بود که یکی از پس گردنی هاش رو بچشم. همین که دستشو برد بالا یوهویی برق رفت و کولر کلاس خاموش شد، آقای نگین تاجی دستشو آروم آورد پایین و منو نوازش کرد و گفت نازی نازی و همه ی بچه های کلاس خندیدیم، بچه ها که رفته بودن بیرون خبر آوردن که ترانس برق سر خیابون مدرسه کامل نابود شده و سیم های برق دور و برش هم سوخته بود. آقای نگین تاجی گفت چیکار کردی بچه؟ تو سید نیستی؟ و از اون روز به بعد هر روز می اومد پشت سر من و من رو نوازش می کرد که مثلا برق نره.

(نظرات)


بهترین روز مدرسه

به جرأت می تونم بگم بهترین روز در تمام سال های مدرسه ی من. اون روز روزی بود که ما انسانی ها، تونستیم خودمون رو همون قدر که بزرگ هستیم ببینیم. سال تحصیلی جدید که شروع شد از همون روز اول مدیر و معاونان مدرسه میخواستن یه جوری ما رو دک کنن و از شر ما خلاص شن، روز یک مهر به ما گفتن آموزش و پرورش گفته باید انسانی ها رو بفرستید یه مدرسه ی دیگه و به جاش یه کلاس تجربی دیگه تشکیل بدین، در حالی که وقتی پیگیری کردیم اداره  بیچاره ی آموزش و پرورش اصلا در جریان این اتفاق هم نبود. زمان گذشت و هر روز این اختلاف بین ما و مدیران مدرسه بیشتر میشد، حتی بعد از انتخاب شدن کاندیدای کلاس ما در انتخابات شوراهای مدرسه.

تا اینکه مسابقات فوتبال بین کلاسی شروع شد و ما که البته امید اول قهرمانی این مسابقات نبودیم با یک وحدت خاصِ کلاس های انسانی مسابقات رو شروع کردیم، مسابقات در ساعت های بعد از ظهر برگزار میشد و ما یکی پس از دیگری بازی هامون رو برنده می شدیم، شاید از روز اول مشخص بود تیم ما یه پای فیناله و ما باید در فینال با سوم ریاضی مسابقه بدیم، تیمی که همون قدر که ما توی مدرسه هوادار داشتیم اونها دشمن داشتن و البته امید اول قهرمانی بودن، این رو نتایج اونها و نام های بازیکنای اونا نشون میداد.

اما ما به معنای واقعی کلمه یه تیم بودیم، ما در کلاس درس ثابت کرده بودیم چیزی از بقیه کلاس ها کم نداریم و حالا وقت این فرا رسیده بود که خودمون رو به مدیران و معلمان مدرسه هم دیکته کنیم. یادمه همیشه با بعضی از معلمای درس های تخصصیمون که خودشون رو جزئی از ما می دونستن درد دل می کردیم و از تبعیض بین کلاس ها حرف می زدیم، آقای انصاری معلم درس آرایه ها یکی از همین ها بود، ایشون همیشه می گفت من کلاس انسانی به تنبلی شما ندیدم، چرا همین که زنگ استراحت میشه شما از زمین والیبال میرید بیرون تا اونها بیان جاتونو بگیرن و بچه های ما از تبعیض هایی که معلم ورزشمون بین کلاس ما و بقیه می گذاشت می نالیدن.

ما مثل کلاس سوم ریاضی بازی هامون رو یکی یکی بردیم و تونستیم به فینال برسیم. اول قرار شد مدرسه رو تعطیل کنن و بازی رو در ساعت های مدرسه و البته در سالن ورزشی انقلاب برگزار کنن، اما به یک باره تصمیمشون عوض شد و امر کردند که مسابقه باید در زمین آسفالت مدرسه برگزار بشه. بازی داشت شروع میشد، راستش ما خیلی استرس بیشتری داشتیم و البته تیم اونها با اینکه راحت تر بودن اما هیچ وقت مثل ما یک تیم نبودن، ما به معنای واقعی کلمه یک تیم شده بودیم و این رو میشد در تک تک لحظه های با هم بودنمون توی کلاس و مدرسه فهمید. من از یک تیم نه یا ده نفره حرف نمی زنم، من از یک کلاس بیست و دونفره ی متحد حرف می زنم که حاضر بودن برای قهرمانی ما هر کاری بکنن، یادمه قبل از مسابقات بعضی از بچه ها دوست داشتن عضو تیم باشن، ولی وقتی مسابقات شروع شد هیچ کس گلایه ای نداشت و ما ثابت کرده بودیم که برای رسیدن به هدفمون قلب های بزرگی داریم. اعتراف می کنم که اون روز با وجود استرسی که داشتیم اما جسور شده بودیم، می خواستیم فوتبال بازی کنیم و البته بر خلاف شروع مسابقات، اون روز می خواستیم به هر قیمتی شده بازی رو ببریم.

وقتی برای مسابقه آماده می شدیم قرار شد ما یک دست لباس قرمز بپوشیم، که برای همه ی بچه ها لباس پیدا شد جز من، با یکی از بچه ها رفتم خونه و لباس تیم منچستر( وین رونی) رو پوشیدم و سریع برگشتیم، وقتی داشتیم بدن هامون رو گرم می کردیم به علیرضا بدیعی(کاپیتان تیم سوم ریاضی) گفتم مگه قرار نبود مسابقه توی سالن باشه که با غرور خاصی جواب داد: آخه نخواستیم بیشتر از ده تا گل بهتون بزنیم. و من که قدرت یک تیم رو روی شونه هام و پشت خودم حس می کردم فقط لبخند زدم و منتظر شروع بازی بودم.

"زنگ مسابقه"، این با همه ی زنگ های استراحت قبل فرق می کرد، این یه زنگ خاص بود برای دیدن مسابقه فینال، همه کلاس ها بیرون اومده بودن تا بازی رو ببینن و البته مثل همیشه کلاس های انسانی در مدارس محبوب ترن، شاید بیش از نود درصد دانش آموزای مدرسه  و البته نیمی از کلاس سوم ریاضی طرفدار ما بودن و این میزان اختلاف بین اونها رو نشون میداد.

وقتی همه چیز آماده شد داور آماده اعلام شروع بازی بود، کاپیتان ها رو به وسط زمین برد، کاپیتان ما به قول بچه ها استاد ارشدی(محمد)  رییس شورای دانش آموزی و خوش قلب ترین بچه ی کلاس بود و کاپیتان تیم حریف علیرضا بدیعی. داور سکه رو پرتاب کرد، شروع بازی با ما بود و زمین پایین هم با ما. این کار رو برای ما سخت می کرد، چیزی حدود سیصد تماشاگر به همراه مدیران و معلمان جمع شده بودن تا بازی ما رو ببینن، مدیرانی که به شدت طرفدار کلاس سوم ریاضی بودن و معلم ورزشی که بی صبرانه منتظر برد با اختلاف زیاد تیم رقیب بود.

بازی شروع شد، بازی رو با علی، محتشم، مهدی، محمد و من شروع کردیم. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که کاپیتان ارشدی از یه خطای پشت هجده قدم با یه شوت محکم یه گل ساخت، شوتی که فوق العاده بود و روی زمین دقیقا توی گوشه ی دروازه به طور چسبید و ما در عین ناباوری یک به صفر جلو افتاده بودیم، هنوز پنج دقیقه نشده بود که یه شوت دیگه دقیقا توی همون منطقه ی گل اول و باز توسط خود استاد ارشدی وارد دروازه سوم ریاضی شد و ما توی یک روز رؤیایی دو به صفر جلو افتاده بودیم. اون روز، روز علی جوکار بود، علی نورآبادی بود، یه دروازه بان خوب و اما بی خیال و یه کم نا آروم، قبل بازی خیلی بهش تأکید کردیم که فینال دیگه شوخی بردار نیست و یه کم جدی تر باشه، ولی شاید انقدر جو بازی سنگین بود که نیازی به تذکرات ما هم نبود. علی از همیشه مصمم تر بود و تمرکز عجیبی روی بازی داشت و هر چی توپ می اومد رو می گرفت. تماشاگرای کنار زمین و بخصوص کلاس ما سر از پا نمی شناختن و مدرسه داشت از تشویق هاشون منفجر میشد.

نیمه اول تموم شد، نیمه دوم در شروع بازی اونها یه گل زدن و اختلاف رو کمتر کردن، بازی با همین نتیجه پیش می رفت که غلام اومد توی زمین، توپ به غلام رسید و با اینکه خیلی دست دست کرد اما هرطور شده توپ رو به من رسوند و من رو با دروازه تک به تک کرد، دروازه بان هیکل خیلی درشتی داشت، اول می خواستم دریبل بزنم، اما فقط یه لحظه کافی بود تا اشتباه کنه و من ریز نقش زهر خودم رو بریزم، سعی کرد با اومدن به جلو زاویه ضربه زدنم رو تنگ کنه، اما در یک لحظه یک رخنه دیدم و توپ رو با دقتی مثال زدنی از بین پاهاش عبور دادم و گل سوم تیم رو من زدم. قبل از بازی با حسین آشوبی قرار گذاشتیم اگه گل زدم یه جور خاص خوشحالی کنم و بعد خوشحالیم رو باهاش قسمت کنم، اما انقدر هیجان بازی زیاد بود که کامل فراموش کرده بودم. همین که پشت سرم رو نگاه کردم کل تیم اومده بودن دورم و محتشم که بغلم کرده بود و من ریزه میزه رو می چرخوند رو هوا. لایی انداختن توی این جور بازی هایی که کری خوندن حرف اول رو می زنه خیلی به تیم اعتماد به نفس میده، حالا که این توپ گل هم شده بود تا از اون روز به بعد هر وقت اون دروازه بان رو ببینیم بهش تیکه بندازیم و اون گل رو به یادش بیاریم.

بعد از اون گل یه حس دیگه داشتم، انقدر احساس برم غلبه کرده بود که نمی تونستم به بازی ادامه بدم، رفتم بیرون و مرتی اومد تو زمین، مرتی(مرتضی غلامی) یه دوست خوب، یه همسایه خوب و یه هم کلاس خوب بود برای من که از اول دبستان تا سوم دبیرستان به جز یه مقطع چهار پنج ماهه سال دوم دبستان با هم همکلاس بودیم. سمت آب سردکن می رفتم که مدرسه دوباره مثل بمب منفجر شد، سریع برگشتم و پشت سرم رو دیدم و متوجه شدم مرتی گل چهارم رو هم با یه شوت محکم زده و بردمون رو تکمیل کرده. وای چه حس فوق العاده ای بود، نمی تونم وصفش کنم و نمی دونید چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.

و اشک هایی که چشمای معلم ورزشمون رو پر کرده بود و البته مدیر مدرسمون که حالا به دفتر خودش رفته بود. یه جشن فوق العاده و ما قهرمان شدیم. سه چهار روز بعد توی صف صبحگاهی قرار شد جایزه های کل تیم رو به یه نفر بدن که مشخصا محمد ارشدی بود، اما استاد ارشدی مثل همیشه خوش قلب و متواضع بود، وقتی معلم ورزش ازمون خواست یکی رو بفرستیم مقابل جایگاه، بچه ها هرچی اصرار کردن محمد نرفت و از معلم ورزشمون خواست اسم من رو بخونه و وقتی اسمم خونده شد مجبور شدم برم و جایزه ها رو تحویل بگیرم. همه، کلاس ما رو تشویق می کردن و غرور همه ی ما رو در برگرفته بود. ما حالا قهرمان شده بودیم.

(نظرات)

بازنشر - علف مرز
نوشته شده توسط محسن شمسی   
چهارشنبه ، 1 خرداد 1392 ، 05:34

من خیلی ساده فکر می کنم. این روزها آرامش را آرام آرام تمرین می کنم. این روزها دلم برای معلم کلاس اول مان خیلی تنگ شده است، چقدر او آب آب را با آب و تاب یاد می داد به ما، ساده و بی ریا. چقدر حوصله داشت برای یاد دادن یک آب آب بی ارزش، چقدر به قوس کلاه آ با کلاه گیر می داد، او حرف های ساده را بی آلایش و با آرامش درس می داد. من این روزها دارم از آن روزها تقلید می کنم.

من این روزها به همه چیز ساده فکر می کنم، ساده به همه چیز فکر می کنم. وقتی کسی مرا می بیند که توی افکار خیلی ساده ام گم شده ام بیدارم می کند، یکی می زند پس کله ام و یا مثل بعضی با فرهنگ ها دستش را چند بار از جلو چشمانم عبور می دهد و می پرسد به چه فکر می کنی؟ من لبخند می زنم، به دو چیز لبخند می زنم: اول به افکار شیرینم و بعد به بی ارزش بودنشان برای دیگران، سری تکان می دهم لبخند می زنم و می گویم هیچی. هیچی یعنی من دارم فکرهای ساده می کنم یا که نه، یا شاید یعنی افکار من به تو هیچ ربطی ندارد و شاید یعنی شما آدم ها را چه به افکار ساده من، افکار ساده من برای افکار پییچیده شما هیچ ارزشی ندارد، نگاه ما خیلی با هم فرق می کند.

من ساده فکر می کنم، من به همه چیز فکر می کنم، من حتی به علت وجودی علف هرز هم فکر می کنم، می پرسم یعنی علف هرز واقعا هرز است؟ و بعد شک می کنم، به خدا شک می کنم که می گوید هیچ چیز را بی دلیل نیافریده است. بعد از کمی درنگ یکی می زنم پس کله خودم و دلیل پیدا می کنم و بعد از یافتن دلیلم تازه به این فکر می کنم که لابد خدا بهتر می داند که چه می کند، اصلا می گویم خدا که به علف هرز، علف هرز نمی گوید، به خودم می گویم شاید علف هرز پیش خدا نام پر مسمایی دارد، شاید در ادبیات خدا هرز بودن بی معناست و هرز دیدن مرز ما آدم ها با خداست. شاید علف هرز علف مرز است، مرز بین ما آدم ها با خداست و بعد به فکر ساده ام افتخار می کنم.

من آن لحظات را هیچ گاه با بحث های داغ انتخابات مجلس فلانمین دوره فلان فلان شده عوض نمی کنم، من رأیم را آن وقت ها به نشانه اعتراض به آدم ها پاره می کنم. من آن وقت ها به شیرینی علف هرز رأی می دهم. من به کوچک بودنم در برابر خدای خودم افتخار می کنم. من ساده فکر می کنم. اتقوا...
اصل نوشته: چهارشنبه 18 آبان 1390 ساعت 03:00 بامداد

 
آینه
نوشته شده توسط محسن شمسی   
چهارشنبه ، 28 فروردين 1392 ، 04:56

من مدتی است که حرف ساده زدن یادم رفته است. حرف ساده زدن برای آدم ها شاید عبارت نامفهومی باشد اما برای من حرف ساده زدن مثل همین زندگی می ماند. حرف ساده زدن همین عشق است.

مثلا توی سفری که هیچ بوی عیدی نمیداد، پسری توانست مخ دختری را بزند که ماتیک روی لب هایش شاید به این راحتی پاک شدنی نبود. برادرم یواشکی خیلی آرام در گوشم خواند که آن پسرک یک کولی به تمام معناست و برای اثبات حرف هایش پیراهن پسرک را نشانم داد. خودش را نمی دانم، اما برادرم راست می گفت، آن پیرهن روزی مال کولی ها بود، و برادرم که خبر از بچه های امروزی و مد و این حرف ها نداشت.

پسرک موهایش را یک جوری شانه کرده بود، یا مثلا از پشت شلوارش خط آنجایش پیدا بود، او لابد شلوارش را کلی گران خریده بود. شلوار جینش مثل ماتیک روی لب های دخترک می ماند. هردوی شان خیلی توی چشم می زدند، انگار که تو از آنها پرسیده ای چه کاره اند و بعد آنها ساعت ها و شاید روزها برای تو از کارشان گفته اند. نمی دانی دخترک قصه ی ما چه دست و پایی میزد تا که شاید لحظه ای مادرش او را گم کند و او بتواند لحظه ای راهش را کج کند. گوشه ای از زندگی شاید همین راه کج کردن ها باشد.

و من راه می روم، به این فکر میکنم که شاید روزی روزگاری دختری باوقار از اینجا رد شده باشد. به دنبال قدم هایش می گشتم تا که شاید بویی، جای پایی، تا که شاید قلب شکسته ای، چشم هایی، چشم هایی که فقط من می فهممش اینجا  قدم گذاشته باشد، دیده باشد. من توی فضا به دنبال نگاهش می گشتم، من همیشه هرجا سیصد و شصت درجه به دور خودم می چرخم تا که شاید لحظه ای، نگاه من جاپای نگاه او بگذارد.

تا رسیدم به پرنده ای. چشم های پرنده برایم آشنا می آمد. و او اما، ولش کن اما... همین. اما او هیچی و این یعنی زندگی باز همین جوری است.

پرنده روی چوبی نشست و صد و هشتاد درجه چرخید، نگاهش را از من دزدید، به در و دیوار و پنجره و هر چیز خیره شد الا من. و اما من صبوری کردم. آنقدر ماندم تا از بودنم خسته شد. رویش را برگرداند و برایم ترانه ای سر داد. آنقدر زیبا که دیوانه ترش شدم. نبودی ببینی چه می کرد با چشم های من. دیوانه و دیوانه تر شدم. دوری حالا برایم ناممکن تر شده بود.  اما او خیلی زود رویش را دوباره برگرداند و رفت. شاید او برای همیشه رفت.

نمی دانم چرا من مثل زنگ تفریح آدم ها می مانم. می آیند و می روند و بعد وقتی خیلی بی تاب شده ام دوباره می آیند و تا دیوانه می شوم دوباره می روند.

من بی تو مثل تو بی چشم هایت می مانم. چشم هایم را بازمی گردانی به من؟

به اینجا می گویند باغ پرندگان. بوشهر یکشنبه 11فروردین ماه 1392 ساعت 22:21 دقیقه

 
د مثل نبودنت
نوشته شده توسط محسن شمسی   
دوشنبه ، 5 فروردين 1392 ، 05:33

من گیج و مات و مبهوت دارم به ساعت خانه مان نگاه می کنم، ساعت خانه ی ما هم کمی تا قسمتی گیج شده است. خوب کار می کند، وظیفه اش را خیلی خوب انجام داده است، چرخیده است، ثانیه ها را شمرده است و همیشه بیدارمان کرده است اما حالا از زمان، از دنیا یک ساعت عقب مانده است. ساعت خانه ی ما تا بیدار شدن پدرم خیلی عذاب خواهد کشید.

من این یک ساعت ها را خیلی تجربه کرده ام، یک ساعت هایی که گاهی وقت ها زندگی را از من گرفته و بعضی وقت ها هم مرا از زندگی. من همیشه به وظیفه ام در قبال خودم، در قبال بعضی ها خیلی خوب عمل کرده ام. هرچه بوده را، هرچه قلبم نشان داده را نشانه رفته ام. در اوج ضعیف بودنم، خیلی سخت خیلی ساده زندگی کرده ام، خیلی ساده به دور خودم چرخیده ام اما مرا بعضی ها به کناری نهاده اند.

مثلا یکی شان به من گفته است تو خیلی خوبی، تو خیلی خوب کارت را، وظیفه ات را در قبال خودت، در قبال من انجام داده ای، این برای من خیلی ارزش دارد، اما اصلا به من چه که تو چه کرده ای، به من چه که تو وظیفه ات چه بوده است و بعد چه کرده ای.

بیچاره راست هم می گوید. به او چه که قلب من لحظه ای برای همیشه تپیده است، به او چه که هوای بودنش، هوای خواستنش درون من دمیده است. راست هم می گوید، او مسئول انتخاب شدن نیست، او هم مثل من مسئول انتخاب کردنش شده است، آخرش شاید این باشد که مثلا دوست دارد اشتباه کند. دوست دارد دیگر، زندگی او زندگی اوست و به من هیچ ربطی ندارد.

آسمان، دیروز خیلی غرید، دلش گرفته بود. ابر، هوای باریدن داشت، رعدی زد و زمین را لرزاند، برقی زد و همه را از خواب بیدار کرد، اما خدا به او اذن باریدن نداد. ابر نبارید، گریه نکرد و رفت خانه شان، کاش من صاحب بودن تو می شدم.

اصل نوشته: جمعه دو فروردین ماه 1392 ساعت 02:08 دقیقه بامداد

 
داستان‏های کوتاهی از وقایع مهم سال 91/ دو
يكشنبه ، 4 فروردين 1392 ، 02:59

از شهرری تا لندن، از لندن تا شهرری!

این داستان صرفاً زاییده‏ی تخیل نویسنده است و نگاهی است آزاد به یکی از وقایع مهم سال 91 از منظر داستانی.

رجانیوز: اتفاق عجیبی بود. همه توی اتاق سیامک دور هم نشسته بودن. تا اون روز خیلی پیش نیومده بود یا حداقل من ندیده بودم که بچه‌های کمپ این جوری دور هم جمع بشن و بگن و بخندن. آخه اینجا ایرانی‌ها خیلی دوست ندارن که با هم بپرن. شاید اونا هم همون احساسی رو دارن که من وقت قبولی توی دانشگاه آزاد واحد کاشان داشتم. احساسی که تا یه مدت طولانی باعث می‌شد تا من با هیچ‌کدوم از هم‌دانشگاهی‌ام نتونم گرم بگیرم. آخه می‌دونستم اولین دیالوگ دو تا دانشجو به محض گرم گرفتن و شروع دوستی با هم اینه که «اهل کجایی؟» و مصیبت تازه از جایی شروع می‌شد که می‌گفتی تهران و اون می‌پرسید: «کدوم محله؟» و حالا من باید می‌گفتم: «شهرری.» اونم پیش بچه‌ تهرانی‌های دانشگاه آزادی که پایین‌تر از جمهوری رو به عمرشون ندیده بودن.

 
سالها مثل من
نوشته شده توسط محسن شمسی   
چهارشنبه ، 30 اسفند 1391 ، 21:28

من دارم روی زمان، بر روی زمانی که حالا وارد سال دیگری شده است قلم می زنم و آرامش دهنده ی قلب من و تدبیر کننده ی شب و روز من و تحویل دهنده و گیرنده ی حال من دارد از آن بالا، از این پایین، از همه جا دارد مرا نگاه می کند.

خدایی که همه مان یک کمی، ذره ای مثل او هستیم و او اما شبیه هیچ کداممان نیست. او دارد از آن بالا زمان می خرد برای ما، او دارد آخرتش را و عاقبت ما را هر روز عقب می اندازد تا شاید سنگی بخورد به کله مان تا کمی از سختی صبوری اش بکاهد، تا شاید توی یک لحظه ای یکی از ما دلش تنگ شود برای خودش، برای خدا. تا شاید غرورِ خدا بودنمان یک جایی یک کمی کوچکی مان را و بزرگی اش را باور کند. غرورمان  را، بادی که خیلی الکی توی غبغب مان افتاده را یک جایی خالی کند، اصلا خدا سنگ های توی راهمان را برای همین لحظه ها، برای همین یک لحظه ها آفریده است. من باور دارم که خدا خیلی رحیم تر از این مهربانی است که ما بر زبان می آوریم.

من دارم از زمان حرف می زنم، زمانی که هیچ گاه متوقف نمی شود و هیچ گاه به گذشته برنگشته است. نمونه اش همین دو سال پیش و بعد یک سال پیش و بعد حالا توی مثلا همین سال جدید، از بد تا خیلی خوب و بعد تا قسمتی خوب. از نیستی تا مستی و بعد تا هستی و من همه اش را بو کشیده ام و بعد چشیده ام و بعضی وقت ها خیلی مهربان و بعضی وقت ها خیلی تلخ و بعضی وقت ها هم خیلی مثل زندگی، با گوش هایم صدایش را شنیده ام.

سالی که گذشت، برای من نوید دهنده ی خیلی چیزها بود. صدای امید بعضی وقت ها گوشم را کر می کرد و بعضی وقت ها نا امیدی چشم هایم را تر می کرد و این بوی زندگی می دهد برای من، این خیلی بهتر از یکنواختی اشک های من توی روزهایی نه چندان دور است. این همین زندگی است، زندگی همین جوری است.

و من دارم بعضی چیزها را بهتر می فهمم، بهتر درک می کنم، من صدای بعضی چیزها را واضح تر می شنوم. بگذار امروز این صداها یک راز بماند بین من و خدا، نمی خواهم همین اول راهی دلم را خوش کنم به حرف. می خواهم آنقدر نزدیکش شوم تا صدایش را همه بشنوند.

خیلی وقت است طعم سالی که نکوست را نچشیده ام اما خداوند را هرچه تلخ تر می شود بیشتر می خواهمش.

چهارشنبه 30 اسفند 1391 ساعت 17:04 دقیقه

 
موج دعوت دانشجویان از جلیلی و لنکرانی به دانشگاه صنعتی شریف رسید
شنبه ، 19 اسفند 1391 ، 04:45

تکنوکرات ها با "عقلانیت محافظه کارانه" در برابر "عقلانیت انقلابی" می خواهند انقلاب را منحرف کنند/ حضور هر یک از شما در انتخابات، امتداد "گفتمان سوم تیر" و باعث امید مردم انقلابی است

این روزها دعوت نخبگان و دانشجویان دانشگاه های سراسر کشور از چهره های گفتمانی برای حضور در انتخابات ریاست جمهوری تبدیل به یک موج فراگیر شده است و در آخرین مورد جمعی از دانشجویان و دانش آموختگان دانشگاه صنعتی شریف با نامه ای سرگشاده خطاب به دکتر سعید جلیلی و  دکتر کامران باقری لنکرانی، از آنها خواستند تا در این عرصه خطیر حضور داشته باشند.

به گزارش رجانیوز، در حالی که روزانه اخبار متعددی از کاندیداتوری چهره های مختلف سیاسی منتشر می شود و در این میان احزاب و ائتلاف های متعدد  به کمک پروپاگاندای رسانه های مختلف اعلام موجودیت می کنند، دبیر شورای عالی امنیت ملی به همراه وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی دولت نهم بیش از دیگران مورد توجه نخبگان جوان و انقلابی قرار گرفته اند بگونه ای که طی روزهای گذشته دانشجویان دانشگاه های تهران،‌ علم و صنعت و شهيد چمران اهواز، شیراز و در آخرین مورد نیز صنعتی شریف، طی نامه های جداگانه ای از نامبردگان خواسته اند تا یکی نفر آنها در انتخابات 92 حضور داشته باشد.

دانشجویان دانشگاه شریف در بخشی از این نامه  تصریح کرده اند:

"شرایط حساس منطقه و بیداری اسلامی که به برکت انقلاب اسلامی ایران به جریان در آمده و چشم امیدی که سایر مستضعفان و آزادی خواهان عالم به جمهوری اسلامی ایران دوخته اند  نیز ضرورت امتداد جریان انقلابی و استکبار ستیزانه ی سوم تیر را بیش از پیش نشان می دهد."

در ادامه متن کامل و اسامي امضا كنندگان این نامه را كه نسخه‌اي از آن در اختيار رجانيوز قرار گرفته است، می‌خوانید:

 

 
مثل هیچ کس2
نوشته شده توسط محسن شمسی   
سه شنبه ، 3 بهمن 1391 ، 11:18

تو ابتدا آسمان ها و زمین را آفریده ای، آسمان را آبی و زمین را خاکی آفریده ای، و بعد آب و بعد باران آفریده ای، آب آفریده ای، باریده ای، بزرگش کرده ای و بعد دریا آفریده ای، تو برای آسمان دریا آفریده ای تا هر روز خودش را و جلوه ای از تو را در آیینه ی دریا ببیند. و بعد خورشید آفریده ای، بر زمین تابیده ای و بعد به زمان رسیده ای، زمان آفریده ای، آفتاب را به حرکت در آورده ای، با آفتاب سیاهی شب را به سپیدی صبح تبدیل کرده ای و زمین را با قدرتت جلایی طلایی رنگ داده ای و آن را این گونه آراسته ای.

و بعد برای شب های تنهایی آسمان ماه آفریده ای، ستاره آفریده ای، آسمان را رنگارنگ کرده ای و این گونه محبتت را نثارش کرده ای و بعد به ماه و ستاره ها نور تابانده ای، خورشید را فاعل و ماه و ستاره ها را مفعول کرده ای، یک طرف آفتاب را رو به زمین و سمت دیگرش را به آسمان تابانده ای، و بعد برای اینکه زمین به زیبایی آسمان حسودی اش نشود خاک نرم را سرد کرده ای، سنگ کرده ای و این گونه بر زمین منت نهاده ای، آن را آراسته ای.

و بعد برای تکراری نشدن زمین از بی رنگی، رنگ آفریده ای.  سنگ ها را به سی و چهار رنگ در آورده ای و توی محدودیت زمین نامحدودشان کرده ای، آنها را همه جای زمین پراکنده ای، و بعد به آن ها قدرت تکثیر بخشیده ای، آنها را از رحم گرم زمین خارج کرده ای و این گونه خالق خلقتی دیگر شده ای.

و بعد برای اینکه به آنها حس بی ثمری دست ندهد، ثمرشان داده ای، سبزی شان را با همه رنگ ها در هم آمیخته ای، آن ها را آراسته ای و گل آفریده ای، زیبایی آفریده ای، به بوی خوش گل ها منت نهاده ای و به مزه ی تلخ شان شیرینی میوه ها را چشانده ای.

و بعد دوباره به سراغ دریا رفته ای، به دریا جان داده ای، روح داده ای، توی یک چشم به هم زدن درخت داده ای سنگ داده ای، گل داده ای، انعکاس زیبایی هایت را به او هدیه داده ای و در پایان به او میوه داده ای، ماهی داده ای، به دریا ثمر داده ای، زندگی داده ای، او را مادر ماهی ها کرده ای و او را شب و روز عابد و دیوانه ی خودت کرده ای.

و اما تو برای دریا ماندن دریا و زمین ماندن زمین و آسمان ماندن آسمان و همه چیز ماندن همه چیز آنها را محدود کرده ای. زمین را لغزانده ای، پوسته اش را گاهی وقت ها لرزانده ای و بعد به سراغ درختان رفته ای، پاییز آفریده ای، گاهی وقت ها بی روحشان کرده ای، بعضی هایشان را زود به پایان رسانده ای و بعضی ها را هر سال یک بار خشکانده و دوباره به آنها جان داده ای.

و بعد به سراغ دریا رفته ای. در آب آرام دمیده ای، به آن موج داده ای و زندگی اش را نا آرام کرده ای و هر روز محدود ترش کرده ای، تکه ای را از آن گرفته و به خشکی داده ای، دریا را خشکانده ای، باران را محدود کرده ای و بعد به سراغ خورشید و ماه و ستاره ها رفته ای، زمان و مکان را برایشان محدود کرده ای، یک جایی را شب و جایی دیگر را روز آفریده ای، زمین را گرد کرده ای و ساعت دیده شدنشان را، فرمانروایی شان را به شب و روز محدود کرده ای، آنها را فانی کرده ای.

باد آفریده ای، او را در آسمان ها و زمین وزیده ای، آن را گاهی وقت ها رام و گاهی نا آرام کرده ای، به او فرمان دمیدن در آسمان ها و زمین و دریا داده ای و آفرینش را از بزرگی ات آگاه کرده ای. و بعد بهشت و جهنم آفریده ای، زشتی ها و زیبایی ها را از هم جدا کرده ای.

و بعد در انتها و امتداد همه ی بودن ها و نابودن ها انسان آفریده ای و همه ی بزرگی ات را یکجا به او تابانده ای، عقل داده ای و قلب داده ای و بعد فرشته ای را به بهانه امتحان سخت انسان شیطان کرده ای، و شیطان را مثل فرشته ها همراه انسان کرده ای، به انسان غریزه داده ای، عقلش را نامحدود و باز با غریزه محدودش کرده ای و بعد برای بی ثمر نبودنش به او فرزند داده ای و کام جویی هایش را وسیله ی دادن فرزند کرده ای.

و بعد عشق آفریده ای و همه زیبایی هایت را در آن به تصویر کشیده ای، شیرینی و تلخی و بعد تنهایی آفریده ای و بعد در پایان خودت با تنهایی همراه شده ای، تنهایی را تنها نگذاشته ای، تو از رگ گردن به تنهایی نزدیک تر شده ای و بعد مرگ آفریده ای، زشتی ها را همراه شیطان به دوزخ و تنهایی را با خودت به بهشت برده ای و بعد تنهایی را عاشق خودت کرده ای.

 
گفتاری خواندني در معرفت‌شناسی حسینی توسط استاد رحیم‌پور ازغدی
جمعه ، 10 آذر 1391 ، 10:02
حکومت دینی، حکومت "بندگان" است نه "آقایان"/ امام حسين(ع) چرتکه‌اندازان سودمحور را بی‌آبروی تاریخ و شرع‌فروشان مقدّس‌نما را هرزه‌ی کوی و برزن كرد

گروه معارف: "حسین(عليهالسلام)؛ عقل عاشق و عشق عاقل" عنوان گفتاري است در معرفت‌شناسی حسینی كه توسط استاد حسن رحيم‌پور ازغدي ايراد شده است.

به گزارش رجانيوز، اين گفتار كه استاد رحیم‌پور در اسفندماه سال 1383 به پاسداشت نهضت عاشورا، در تالار ابن‌سینای مشهد ایراد شده است توسط موسسه طرحی برای فردا برای نخستین بار با 26 سو تيتر منتشر شد كه متن كامل آن در ادامه آمده است.

 
کل یوم عاشورا _ تکرار
نوشته شده توسط محسن شمسی   
شنبه ، 4 آذر 1391 ، 14:28

می خواهم از دیدنی ها و شاید نادیدنی های کربلا بگویم در ظهر عاشورا، از غلتیده شدن در خون، از ماندن، از نهراسیدن و از شدن بگویم.

آن سوی میدان هلهله از نادانی می بینم، چه دلم برای بیداری تنگ شده اما آنجا خواب را هم نمی بینم. کمی این طرف تر چند خیمه می بینم، صدای خاموشی یک زن را، فریادهای ناتمام یک سر بی تن را و صدای خدا را می بینم، هفتاد و دو مرد می بینم که گیر افتاده اند در زندان آزادی، زندانی رهاتر از رهایی، از جنس پاک کودکی شش ماهه، زندانی می بینم از جنس بهشت و وداعی تلخ و عبای یادگاری زنی از زنان بهشت، و یادگاری از حوض کوثر می بینم. کنار فرمانده ی سپاه، جوانی بلند بالا می بینم، زیبا مثل محمد، جوانمرد مثل علی و اما عبوس و فاضل مثل خودش، من در چشمان او وفاداری می بینم، آزادمردی را مرور می کنم، یک به یک می شمارم و همه را در نگاه او می بینم، کودکی شش ماهه که می گوید ای شمشیرها مرا دریابید حتی اگر پاره کنید گلویم را و نگاه منتظر یک زن آزاد مرد را، او منتظر است برادرش برود به بهشت تا وظیفه ی او هم شروع بشود، که آزاد مردی اش را جاودانه کند در اعصار و بماند در تاریخ برای همیشه، من نماز را زیر دست کینه می بینم، نماز را آن سوی شمشیرها می بینم، من نماز را در تعقیب و گریز یک تیر می بینم. اما هرچه نگاه می کنم آب نمی بینم، هرچه فریاد کودکی شش ماهه را می شنوم آب نمی بینم، مهریه ی دختر پیامبر را در میدان کارزار فرزندش نمی بینم، و باز می روم تا آن سوی میدان و نگاهم را وسیع می کنم تا ناحق را هم ببینم، تا شمشیرهای خودفروخته را نظاره کنم که فرو می رود در بهشت زمین، من فروختن انسانیت را به قطعه زمینی در جهنم می بینم، اینجا مدینه اش فاضله نیست دیگر، اینجا مدینه اش آتش است و اگر کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا ای شمشیرها مرا دریابید، مرا دریابید اگر مقصدم بهشت است و خدا شور بهشت را بجای سوز شمشیر فرو می کند در قلبم، ای شمشیرها مرا و بدنم را دریابید اگر من شده ام حامی فرزند پیغمبر، مرا بکشید اگر من هستم فی سبیل الله.

کاش بشود مرا بجای زجه های آن کودک شش ماهه خفه کنید، کاش بشود مرا هم محشور کنید با فرزند با وفای علی، می گویند فاطمه وصیت کرده بود علی بعد از او دوباره ازدواج کند، فاطمه می دانست کربلا ابوالفضل می خواهد، عباس وصیت فاطمه بود در کربلا و فاطمه عبای حسین بود در نینوا و شهادت آب بود آنجا، آبی تلخ تر از تلخی نبودن برای ما و شیرین تر از عسل برای حسین.

 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدي > پايان >>

صفحه 1 از 12

درباره من

محسن شمسی هستم از شهرستان لامرد
22 مرداد 1369 تولدمه
سال سوم رشته جامعه شناسی (پژوهشگری اجتماعی)
دانشگاه پیام نور مرکز لامرد
امیدوارم کنار شما دوستای خوبم که
همیشه احساس خوبی نسبت بهتون
داشتم روزای خوبی رو رقم بزنم

 

ورود کاربران اختصاصی



سایر رسانه ها

عکس/ بلوار میرداماد تهران در سال ۱۲۴۸

نظررهبر انقلاب درباره‎حجاب برخی‎از استقبال‌کنندگان

رمز گشايي از ادامه هتاكي ها به آيت الله مصباح

سوم تیری ها از احمدی نژاد جدا شدند یا کنار گذاشته شدند؟

ناگفته‌هايی از حادثه‌ سوءقصد به جان رهبر انقلاب

نقد فهم علوم اجتماعی ازجامعه ایران براساس حادثه دوم خرداد: ناتوانی علوم اجتماعی در فهم جامعه ایران؛ از دوم خرداد تا نه دی

اظهارات تاثير گذار زن آمريكايي در مورد اذان

فرازهایی از فرمایشات حضرت امام خمینی(ره) به بهانه سالروز قطع مناسبات سیاسى ایران و آمریکا
ما تا آخر ایستاده‏ایم و با آمریکا روابط برقرار نخواهیم کرد

در عسلويه چه خبر است؛ اندکی از ناگفته‌های معجزه‌ی جهاد اقتصادی/ آقایان سیاه‌نما بخوانند!

آرای خاموش در انتخابات مجلس نهم براي چه کسی روشن شد؟

بصیرت، دیدن رگه‌های غربی در خط فکری هاشمی سال 65 است

حجت‌الاسلام و المسلمين عليرضا پناهيان: «آزادي بيان» يك مرام صهيونيستي است/ آیا بازی آزادی بیان همیشه به نفع دروغ‌گوها تمام نمی‌شود؟

متن سخنراني حسن عباسي با موضوع «زندگي، پول و ديگر هيچ» / 2

متن سخنراني حسن عباسي با موضوع «زندگي، پول و ديگر هيچ» / 1

عکس: راه‌حل معترضان آمریکایی برای مقابله با سرما در وال استریت

دردنامه یک دانشجوی نخبه فیزیک دانشگاه شریف

حضرت آيت‌الله خامنه‌اي: دفاع از دوستان خطاكار هم‌حزب، بدبخت‌كردن اوست

عکس: برخورد پليس آمريكا با معترضان وال استريت

عبرت چرخش‌هاي صانعي

انتقاد آیت‌الله‌مصباح از ترویج تفکرات‌انحرافی از دفاع‌مقدس در صداوسیما

روایت یك مادر آمریكایی از باحجاب شدن دخترش

نقاشی‌های زیبا از امام خمینی،رهبرانقلاب،آیت‌الله مصباح‌ و شیخ عیسی قاسم

عکس: غبار روبی مضجع شریف امام رضا(ع) توسط امام خامنه ای

اصرار دانشمندان! سایت... بر زیر سؤال بردن آمارهای رسمی

وقتي‌سواد سايت‌معلق‌بين‌توقيف‌و خبرسازي‌به‌بيش از جدول‌ضرب قد نمي‌دهد

پاسخ به يك اتهام رياضي عليه احمدي‌نژاد

چرا این عکس باید منتشرنشده باشد؟

شعری در وصف زینب کبری(س) از قیصرامین پور

توطئه مشترک شریعتی، عشق و خدا!